تبليغاتX
http://qc.ut.ac.ir/hamseda.htm من درد
 

 

خیابان ها را بند می اندازند سر صبح.

 

چدول ها را لاک می زنند.

 

و شمشادهایی که شینیون کرده اند.

 

دیر وقتی است پل ها هم کفش پاشنه بلند پا می کنند.

 

کوهها سینه بندشان را دور انداخته اند 

 

و قله هایی که مش می کنند سفیدی زلفشان را

 

 

چه فاحشه خانه ای شده است دنیا...

 

 

و منی که هنوز در کفم...

 

 

 

پ.ن۱: آلبوم خال پانک از گروه ۱۲۷ رو از سید متال باز گرفتم. خیلی جالب بود. آهنگ شهر لغزانش رو حتما گوش کنید + (track12) که زبان حال این روزهای بنده است. به خصوص آخرش که با تمام وجود فریاد می زنه:

 

بیزارم از همه تان... 

 

پ.ن۲:هنوز نرفته پردیس اعصاب خوردی هاش اومده تو سرم. امیدواریم پشیمون نشیم. هر چند هنوز هم معتقدیم که قم شهر جالبی است.

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 15:51 توسط من| |
                                    

 

                                   

 

 

 

علی اشرف رو هم بردن.

 

راستش زیاد ناراحت نشدم. چون دیگه این چیزا عادی شده. اما وقتی صدای بی تاب مادرش با لهجه شیرین ترکی که داشت با مرتضی حرف می زد رو شنیدم تازه فهمیدم که نه داداش، داستان به این راحتی ها هم نیست.

وقتی مرتضی به مادر علی می گفت: فردا ساعت نه گفتن بیاین، اون مادر می گفت باشه من هفت اونجام...

آخ. به خدا خیلی زور داره...

 

شنیدم که مادر دامادشون هم بعد از دستگیری علی به رحمت خدا رفته و به خاطر همین، خواهر علی رفته زنجان و این همسر شهید تنها شده، مثل همون روزها که تنهایی بچه هاش رو بزرگ می کرد. نمی دونم روزی چقدر نماز می خونه و دعا می کنه. اما خدا بزرگه. خیلی بزرگتر از اون چیزی که فکرش رو کنی.

 

همون موقع که سردار رادان اومد خونشون و دروغ شاخ دار می داد که من ۲۷سال که دربه در داشتم دنبال خانواده فرمانده ام در زمان جنگ (سردار فتحی) می گشتم، باید می فهمیدیم که کاسه ای زیر نیم کاسه است. یکی نیست بگه آخه آدم ناحسابی، شهید فتحی (سردار جنگ)که سهله، یه جانباز 5% هم تواین دوره، دو روزه پیدا می شه، اونم واسه یه آدم عادی مثل من و نه یه سردار معظم چکمه پوش مثل شما.

 

باز هم می گم، از گرفتن علی اصلا ناراحت نشدم. چون می شناختمش. بیدی نیست که به این بادها بلرزه. اصلا از همون نسل اول انقلابه که یه کم دیر به دنیا اومده.

خوی و مسلکش کاملا آخوندی. هم استیلش، هم گفتارش و هم کارهاش. اما از نوع تحت ویندوز. خاکی. بدتیپ. با وجود اطلاعات فوق العاده بالا، آدم فکر می کنه با یه تازه کار طرفه. روحیه داره مامان. دست به تیکه اش که نقد. ما همیشه جلو اون و مرتضی کم اوردیم(بالاخره آخوندی گفتن)

یه زنجانی اصیل که اگه ولش می کردی، می گفت زنجان ام القرای جهان تشیع است!!! قم و نجف کیلو چند؟!!

 

اولین بار تو مجلس ختم بازرگان به واسطه بیگاه نویس باش آشنا شدم. خیلی چش چش کردیم پیداش کنیم (آخه فقط تو عکس دیده بودیمش). عکسش بد نبود و ما هر چی دنبال یه آدم حسابی می گشتیم پیدا نشد که نشد. بعد دیدیم یه پسره اون جلوها داره با موبایلش یواشکی عکس می گیره. آره خودش بود. با یه تیپ .... چه عرض کنم والا.

یادم مباد اون روز نقدهای تندی به صانعی (مرجع بیگاه نویس) داشت که آقا ممد هم غیرتی داشت دفاع می کرد. اما بعد از حوادث انتخابات واسه چند تا پست (اونم به ظاهر در دفاع از صانعی و در واقع در دفاع از جایگاه مرجعیت) دوستان محکومش می کردن که سینه چاک صانعی هست!!!

 

تا اونجایی هم که ما می دونیم، حامی تیر ولایت فقیه بود. حالا مصداقش رو والله در جریان نیستم. البته بعید می دونم با ایشون هم مشکل داشته باشه. (بالاخره آخوندا با هم خوب کنار میان)

 

در کل یه آدم عادی بود. خیلی عادی. مثل ما عاشق می شد. فارغ می شد. یه آخوند بود در عین اینکه نقدهای اساسی به این جریان داشت. یه چیزایی از این علما و پشت پرده های حوزه می دونست که آدم کف بر می شد.

 

تازه جک زشت هم بلد بود!!!

 

نمی دونم حالا کجاس ولی می دونم به غیر از نگرانی واسه مادر تنهاش، خوشش هست. فکر می کنم این جز اون کمتر چیزهایی بود که باید می داشت اما سعادتش رو به دست نیاورده بود. که بالاخره آره.

 

گرفتنش. آخه ...ها می ترسن. حتی به خودی هم رحم نمی کنن.

 

فکر کنم جرمش هم خارج شدن از ذی طلبگی!!! باشه.

 

 

پ.ن1: علی اونقدر ها هم بد تیپ نیست. اما به پا مرتضی نمی رسه. ایشالا آزاد شد یه دستی به سرش می کشیم و با مرتضی می فرسیمشون خونه بخت. چند تا داف خوب!!! براشون تور کردم.

پ.ن2: خوش به حال علی که یه رفیق مثل آق مرتضی داره. انصافا دو روح هستند در یک بدن!!!

پ.ن3: پیام های این دوستان  +  + در رثای علی رو هم بخونید. خدا رو شکر که گرفتنش تا آین دوستان دوباره فیض برسونن به میر حسین و دیگر اراذل. البته می دونم که علی از نظر عقیده ای (نه سیاسی) به اونا خیلی نزدیک تره تا من.

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 20:10 توسط من| |

 

                     

                      «بیا درد را به زبان مادری ترجمه کنیم»

 

 

خیلی خواستم در موردش بیشتر بنویسم. این تاخیرم هم شاید واسه همین بود که حق مطلب رو در موردش ادا کنم. اما دستم راه نمیاد. لکنت زبون گرفتم. به همین sms  بسنده می کنم:

 

اینجا عشق وطن نیز مانند طاعون، مانند وبا آدمی را از پای در می آورد...

هفده زندانی سیاسی کرد منتظر حکم اعدام

 

 

فقط بگویم که خیلی کوریم. حالمان عجیب در هم می رود وقتی مادران زندانیان کرد را می بینم که در خانه نشسته اند و اعتراض می کنند و نمی توانند برای آزادی فرزندانشان حتی در جلوی زندان ...

نمی دانم چه می گفتند. آخر کردی بلد نیستم. اما نگاهشان...

فقط میدانم که این داستان امروز نیست. چه دیروزها که سپری شده و ما فقط سپر بودیم.

 

 

و شعری از فرشاد عزیز:

 

به رنجش که فکر می کنم

ایوب پیامبر عجولی بوده است

 

سالهای تنهایی اش را که می شمارم

نوح جوانمرگ شده است

 

و ابراهیم خجالت می کشد

وقتی به یاد می آورم

فرزندانی را که کردستان از دست داده است...

 

 

پ.ن: این رو به همون آقایونی که تازه بعد از حوادث اخیر "وا مصیبتا" سر می دهند (از جمله خودم) می گویم:

برادر، آن موقع که باید،  شما هم نگفتید. پس از غیر ملالی نیست...

 

  

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 1:51 توسط من| |

 

1-هی من می گم این چرندیات تو رجان  رو نخونید. گوش نمی دید. چقدر بگم بینش سیاسی این دو «طلبه نما» به اندازه فلانی! هم نیست.

بالاخره میرحسین، این تازه داماد اسرائیل (بر اساس شعارهای برادران ولایی مبنی بر پیوند این دو با هم)، از فرهنگستان رفتونده شد و شاعر درباری بزرگ «علی معلم» جاش رو گرفت. در حالی که اون دو تا «معمم به ظاهر مکلا» پیشاپیش از حضور حاج سعید حدادیان  (چهره ماندگار، تئوریستین و اکتیویست سیاسی و ایدئولوگ جنبش های ولایی و البته یه خورده هم مداح) در این مسند خبر داده بودند.

چقدر تشویش اذهان عمومی. تا کی خون دل دادن. گول «تورجان» و امثال این سبزها رو نخورید. مردم به خود بیایید و «من درد» بخوانید.

 

 

2- یک هفته پیش خوندم که وزیر علوم کشور (خود خودش و نه معاونش) در جمع ائمه جماعات دانشگاه ها حاضر شده و سخن در کرده + .(وظیفه شناسی رو داشتی. هی می گن اینا وقت سر خاروندن ندارن، پس بگو...)

فرداش تو تلویزیون تبلیغی دیدم مبنی بر برگزاری همایش بررسی راهبردها و راهکارهای اصلاح الگوی مصرف توسط کمیته امداد امام خمینی«ره» + (بله درست خواندید کمیته امام و کمک به محرومین و...).

امروزم که سردار نقدی دوباره نظر شاذ فقهی داده +. (خیالمون راحت شد که آنقدرها هم فوت آقای منتظری به جامعه فقهی جهان تشیع لطمه نزده و زود جایگزینش پیدا شده.)

اینا رو گفتم که بفهمی:

 

 

اونقدرها هم مملکت «خر تو خر» نیست!!!

 

 

3- واسه فوت آقای منتظری و حواشی تشییع ایشون و مراسم بزرگداشتش در اصفهان هم حرفهایی داشتم که خوانندگان عزیز را در کف می گذاریم.

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:47 توسط من| |

 

اصل 109 قانون اساسی:

«شرایط و صفات رهبر:
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه،
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام،
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت كافی برای رهبری.
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق شخصی كه دارای بینش فقهی و سیاسی قوی تر باشد، مقدم است».

 

 

 

                                 

 

 

در این سالهای ولایت آیت الله خامنه ای و خصوصا برهه پس از انتخابات اخیر نقدهایی بر نوع عملکرد رهیری ایشان بیان شده است.(حتی در مجلس خبرگان و توسط برخی از مراجع اعظام تقلید).

در بادی امر برخی بر فقیه بودن ایشان نقد وارد کردند که با اصلاح برخی از اصول قانون اساسی حل شد، اما آنچه امروزه بیشتر مطرح می شود به شرط عدالت ایشان باز می گردد در این راستا برخی با ارائه شواهد (مستند و یا غیر مستند)، در عادل بودن ایشان (با آن تعریف مرسوم فقهی) به دیده تردید می نگرند و ان قلت هایی وارد می کنند.

در این مجال اصلا در پی داوری و ارزش گذاری در باب مسائل مطروح نیستم.

بحث من در باب دیگر فاکتور ولی مطلقه فقیه است که در فقه ما (البته اگر مستند باشد) و به تبع آن در قانون اساسی (بند سوم اصل 109) هم تصریح شده است و آن «تدبیر» است.

سوالی که طرح می گردد این است که آیا به راستی رهبر جامعه (حداقل) در این شش ماه اخیر با تدبیر عمل کرده اند. بنده اصلا قصد توهین ندارم و کاملا مودبانه عرض می کنم که آیا سخنرانی ها و موضع گیری های ایشان در قبال برخی از مسائل مربوطه از سر تدبیر بوده است؟ و آیا نمی شد با سرانگشت تدبیر رهبری (با آن اختیارات و نفوذی که امروز در قدرت نشینان پیدا کرده اند) از حوادث جاری کشور جلوگیری کرد و یا حتی آنها را تقلیل داد؟

به طور مثال سخنرانی رفسنجانی در نماز جمعه بعد از انتخابات را با خطبه آقای خامنه ای در همان ایام مقایسه کنید. کدام در راستا به قول خود رهبری «جذب حداکثری و دفع حداقلی» بود؟

 

 

 

پ.ن1: خیلی با خودم کلنجار رفتم که این رو بنویسم یا نه، آخر تصمیم گرفتم که خیلی خلاصه و با رعایت جوانب احتیاط اون رو طرح کنم و از شما هم می خوام که با سینه ای گشاده با این پست رو به رو شوند.

پ.ن2: خواهش می کنم پای بیگانه رو نکشین وسط و یا از مظلومیت و ... حرف نرنید که آن وقت حرف های دیگری که نگفتم و سر دلم مانده است را عرض می کنم.

پ.ن3: خود سانسوری بد دردی است...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:9 توسط من| |
 

کل شهر پر شده بود از پارچه های نارنجی و پوستر های آن چنانی منقش به چهره دلربای دکتر، که قراره  "مالک اشتر علی" بیاد اصفهان.

ما هم شال و کلاهیدیم تا به زیارت این معجزه (بسیار مردمی) هزاره بریم.

کل ابر و باد و مه و خورشید و اورانوس و مریخ و... دست به کار شده بودن تا پر کنن این میدون نقش جهان لامصب رو. (یکی نیست به این شاه عباس بگه آخه مریض بودی میدون به این گندگی بسازی که نشه هیچ جوره پرش کرد و به تبع اون پایه های نظام شل بشه.)

 این ستاد مردمی استقبال (همونNGOخودمون)سنگ تموم گذاشت و با کمک های (ایشالله) مردمی ترکوند. ایستگاه های صلواتی واقعا از کیفیت مناسبی برخوردار بود.

در راستای پر کردن میدان، مدارس  در رتبه نخست بودن. مخصوصا این دبیرستان شریعتی منطقه جی که با 5 اتوبوس رکورد دار بود. (حالا بماند که نصفشون تا میدون گم و گور شدن و بعضا با دیگر استقبال کنندگان دو نفری می پریدند.)

و تشکر می کنیم از ناوگان حمل و نقل اصفهان و حومه.

 

 

 

 

 

 

البته ببحشید حومه و اصفهان!!!

 

 

 

 

و نیروهای نظامی مملکت که خیلی خوب رسالت خودشون رو تشخیص دادن.

 

 

 

 

 

 

 

از همه گریه آورتر قسمت نامه ها بود که عرصه جولان کرامت انسانی بود. 

نکته جالب اونجا بود که عریضه نویسای دادگستری هم محل کسب رو تغییر داده بودن و به کمک مردم در طلب کرم از دولت کریمه شتافته بودن. هر نامه کمتر از ۵۰۰ تومان نبود. (البته بدون پاکت)

 

 

 

                

 

 

 

 

نکته جالب تر این بود که مدام از تریبون تذکر می دادن  که موقع سخنرانی نابغه عالم، پوسترهایی که توزیع شده رو مردم در دست نگیرند و نشون ندن. مطمئنا دلیلش استفاده از تصاویر آرشیوی نبوده. حالا هر چی بوده، خود دانند.

 

 

 خودتان قضاوت کنید:                 

                                                         این کجا و آن کجا...

 

 

 

 

 

 

در پایان دیالوگی از فیلم قیصر که زبان حال دولتمردان عزیز در دور سوم  سفرهای استانی هست را می آوریم:

 

"حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره، خوبیت نداره. واردی که!"

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:23 توسط من| |

 

هنوز هم بابام می گه:

 

 

مرد که گریه نمی کنه

 

 

 

 و من هنوز فقط دوش می گیرم...

 

 

 

پ.ن۱: حالمان ردیف نیست.  نامحرم می خونه وگرنه بیشتر می نوشتم.

پ.ن۲:به پیشنهاد پریسا فیلم مودیلیانی ( MODIGLIANI  ) رو دیدم. محشر بود. چهره استخوانی ژان خیلی دلچسب بود.  مخصوصا موسیقی فیلم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:55 توسط من| |

 

۱- عامل همبستگی سنگ بنای تشکیل جوامع انسانی محسوب می شود. امیل دورکیم (لعنه الله علیه) در یک تقسیم بندی این عوامل همبستگی را به دو گروه کلی تقسیم می کند:

- همبستگی مکانیک: گرایش به گروه بر اساس مشابهت اعضای جماعت چون: نژادی، قومی، زبانی و مذهبی ایجاد می شود. این عامل غالبا در گروه های انسانی ابتدایی مشاهده می شود.

- همبستگی ارگانیک: ترقی علم و صنعت و به وجود آمدن تقسیم کار الزاما نوعی سازمان بندی اندام های جامعه را ایجاب می کند که اعضای جماعت را به هم پیوند می دهد و جای شباهت های وهله اول را می گیرد. همبستگی در این مرحله جنبه تعقلی دارد.

 

۲- دیروز جناب دکتر لاریجانی (دامت برکاته) در طی سخنرانی صریح و بی پرده (به قول رسانه انشاءالله ملی) گفت حتی اگر از بعد دغدغه های ملی و وطنی و تمامیت ارضی و... نگاه کنیم ولایت فقیه ارزشمند و لازم است و در ادامه تاکید فرمودند:

 

ولي فقيه محور وحدت ملي است.

 

 

۳- اگر اشتباه نکنم این مقوله ولایت فقیه به عنوان عامل وحدت و همبستگی، در گروه اول (مکانیک) قرار می گیرد.

 

۴- دغدغه وحدت ملی، مختص امروز نیست و حدودا شاید به طور مشخص از زمان مشروطه که با ورود مفاهیم مدرن به ایران مواجه هستیم مطرح بوده.

رضا شاه (لعنه الله علیهم اجمعین) بعد از اینکه توانست با زور چکمه اش ایران را از تجزیه نجات بدهد، دنبال یک «عامل وحدت» گشت تا به زور چسب دوقلو هم که شده این مردم نچسب را به هم بچسباند.

آمد و دست به دامان پان ایرانیست ها شد و زیان فارسی را به عنوان نماد هویت ایرانی برگزید و در راستای ترویج آن، امثال کسروی چه خون دل ها که نخوردند اما آخرش چه شد غیر از ناآرامی در مناطق آذری زبان و ....

 

۵- بعد از این همه سال باز آقایان در پی جایگزینی یک عامل مکانیک برای وحدت و یک پارچگی ایران هستند. آن هم یک عاملی که وضع حامیان و قائلان به آن مشخص است. (خدای نکرده نمی گویم اکثریت نیستند، اما به نظر اقلیت قابل توجهی را شامل نمی شود).

 

۶- سوالی که به ذهن می آید این است که تکلیف آن افراد که قائل به این امر وحدت بخش نیستند چه می شود؟ (خواهشا سریع پای همجنس باز ها را نکشید وسط و نگویید که آنها تکلیفشان مشخص است. در دایره آن به فرض اقلیت، فقها و علمای بزرگی هم هستند. آنها هم مصداق عامل تفرقه و نفاق هستند؟) بهتر نیست کمی قطر این دایره وحدت را بیشتر کنیم و به جای انتخاب یک عامل ایدئولوژیک از سایر عوامل مدد بجوویم.

اقلا آقایان می گفتند اسلام، یا شیعه، آخر اعتماد به نفس هم حدی دارد.

 

۷-اینجانب حقیر با ذهن ناقص و الکن خود فکر می کنم که امر ولایت فقیه یک عامل وحدت جهانی است و نباید آن را به عرصه ملی تقلیل داد. لذا از شازده داماد شهید مطهری می خواهم از درگاه ... طلب مغفرت نماید. باشد که مقبول اوفتاد.

 

 

 

پ.ن1: به خدا ما صلاح این مملکت رو می خوایم. نزنین از این حرف ها که بعد توش بمونید.

پ.ن2: حکم زید آبادی هم صادر شد. مطمئنم چشمان فرزندش لبریز از غرور است. مقاومت او بر سر اعتقاداتش آموختنی است. یادم باشد که او یک مسلمان است.

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:43 توسط من| |

 

 

یکی از دوستان از قول  امام موسی صدر می گفت:

 

 

"قرآن کاشف از عقل است"

 

 

خیلی برام جالب بود چون جریان فقهی حاکم قایل به "کاشفیت عقل در قرآن" است و یک مفهوم مسخره از عقل رو ارائه می ده و مدام این رو مثل لنگه کفش تو سر ما می زنه.

 

 

پ.ن۱:تازه دارم یه جورایی می فهمم که چرا این بنده خدا رو هاپولی کردن.

پ.ن۲:فکر نمی کنم شعور معمر قذافی به این چیزا می رسیده و مطمئنم برخی از دوستان هم یه خورده کمکش کردن.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:38 توسط من| |

 

می گن نه نه جون می گفته دختر خوب دختری که پنجه آفتاب به پوستش نخورده.

مادر بزرگ می گفت دختر خوب اونه که چارقد سر کنه.

مامان می گفت که دختر خوب اونه که زیر ابرو بر نداشته باشه.

زن داداش می گفت دختر خوب اونه که دوست پسر نداشته باشه.

آبجی می گفت دختر خوب اونه که سیگار نکشه.

.

.

.

من می گم دختر خوب اونه که هنوز دختر باشه!!!

 

 

پ.ن1: یک اتفاق کثیف باعث نگارش این سطور شد.

پ.ن2:تو درس پزشکی قانونی استاد می گفت جدیدا عرف شده که قبل از ازدواج دختر رو می برن پزشکی قانونی که چک کنن هنوز دختر تشریف داره یا نه. به کجا داریم می ریم؟!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:44 توسط من| |
 

 

درد من

 

 

درد مترسکی بود که عاشق پرنده ای مهاجر شده...

 

 

نه می شد در آغوشش بکشد و نه می توانست به دنبالش بپرد.

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:32 توسط من| |
 

 

 

تو می کَنی و من پرپر می شوم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:15 توسط من| |
 

گیرم که زدی و مچ آن دختر را شکستی و مچ بند سبزش را جر دادی

 

گیرم که بادکنک های سبز را یکی پس از دیگری ترکاندی

 

گیرم که از آن پیرمرد جانباز هم فیلم گرفتی حتی به قیمت اینکه روسری از سر دختر بی پناهش بیافتاد

 

گیرم که به صورت مادری که بچه اش را در آغوشش کشیده بود اسپری فلفل زدی

 

گیرم که به بی ... من خندیدی که فقط نگاهت می کردم و نگاهت می کردم و نگاهت می کردم

 

گیرم که به تو شام هم دادند و بعد با تله کابین آنقدر بالایت بردند که ما را ریز دیدی

 

 

 

اما برادر

 

 

 

با شاخه شمشادهای سبز بهار فردا چه خواهی کرد ؟!!

 

 

 

پ.ن: امروز مرگ انسانیت را دیدم اما در عوض امروز تولد برادری و اخوت را هم دیدم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:31 توسط من| |
 

  فاحشه شد

          

                

                  از آن روز که پشمهایش را زدند

 

                                                            

                                                            از برای عبا و لباده

 

                                 

                                    گوسفند قصه ما.

 

 

 

پ.ن: شنیدم که قوچانی هم با قرار وثیقه آزاد شد. خوشحالم. فقط این را بگویم که او برای من یک اسطوره است. به موقع می گویم چرا...

 

                   

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:14 توسط من| |

 

 

هوا سرد شده یا تو رفتی؟!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:57 توسط من| |

                

 

نکنید

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:30 توسط من| |
 

 می خواهمت...

 

                                    تا بیاویزم بر تنت 

 

                                                                             خستگی ام را.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:12 توسط من| |
 

 

  

 بیا تو سیب گلاب من باش

                                             

                                            و من گلابی تو!!!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:31 توسط من| |

 

 

 

نگاهش عمیق بود

 

.

 

.

 

.

 

غرق شدم.

 

 

 

پ.ن: تقدیم به گربه ولگرد حیاط خانه مان که امروز با نگاهش مرا فهمید. 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:10 توسط من| |

 

 

 

چرا فقط سر نماز یادم میاد که نباید قوز کنم؟!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:8 توسط من| |
 

او رفت.

 

با لافی از دلتنگی....

 

.

.

.

 

پشت سرش آب ریختم.

                               

 آبی از چاه تلخ دهانم.

 

 

 

پ.ن: تقدیم به آنکه می دانم هرگز نخواهد دید. کسی که هیچ وقت ندید آنچه باید را.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:25 توسط من| |

 

   تو دور شدی

                           یا

                                     من کور شدم...

 

 

پ.ن: قدر امسال را قدر ندانستم.

یکی از دلگرمی های من تو این بیغوله این فراز از دعای جوشن کبیره:

 

 

« یا رفیق من لا رفیق له »

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط من| |

 

 

به نظر شما در کدام یک از دو تصویر زیر احتمال انتقال ویروس ... به آقا بیشتر است؟!!

 

 

 

 

 

پ.ن۱:احمدی نژاد کسالت خود را بهانه ای برای نبوسیدن دست آقا قرار داد و برای تضمین سلامتی آقا از بوسیدن دست آقا خودداری کرد.

پ.ن۲: احتمال می دهم حقیقت این نبوسیدن دست در چند ده سال آتی به گونه دیگر روشن گردد.

پ.ن۳: به نظر شما رحیم مشایی هم دست آقا را می بوسد؟!!  یادمان باشد که احمدی نژاد به آقا اسفندیار ارادت ویژه ای دارد.(البه نه به شخص وی که به جریان فکری وی)

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:3 توسط من| |

 

دکتر محمود سریع القلم در آسیب شناسی که از فرهنگ سیاسی مردم ایران و موانع توسعه یافتگی ایران ارائه می داد بحثی به عنوان "تقدم ارادت بر مهارت" طرح کرد. مراد از این عبارت این است که در انتخاب مسئولان و کارگزاران در جمهوری اسلامی (حتی در غیر سیاسی ترین پست ها) توجه به تخصص و کارایی در درجه دوم و در عوض بحث ولایت پذیری در اولویت قرار دارد.

امری که به پر رنگ ترین شکل ممکن در این چند روزه و در جریان رای اعتماد به هیات وزیران شاهد بودیم.

 

 

پ.ن۱:در این چند روز نمیفهمیدیم که بخندیم یا گریه کنیم. خدا عاقبت ما را به خیر کند.

پ.ن۲:در باب این رای اعتمادها نکات جالبی بود که اگر حالش بود اشاره میکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط من| |

 

در ماه میهمانی خدا. ما نیز مهمان شدیم.

 

 

 

پ.ن۱: از تمامی دوستان که ابراز محبت کردند، تشکر می نمایم.

پ.ن۲:خواهشمند است تقاضای سور و مهمانی نگردد که عجیب اوضاعمان خراب است.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:23 توسط من| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir