تبليغاتX
من درد

من درد

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه میکنند

خیلی تلاش می‌کنم هی موضعم بیاد و نمیاد. 

مثلن بیام در مورد برخورد با مهاجران افغان بنویسم: خانم کوکب از کابل که هفته پیش، تو برنامه «نوبت شما» بی‌بی‌سی، وقت بهتون نرسید و پشت خط موندید، می‌دونم دلتون گرفته، بوس به شما. من عذر می‌خوام.

یا بردارم یه پست بلند بالا بنویسم و بگم شاهین نجفی لجم می‌گیره که تو الکی الکی بخوای قهرمان نسل من بشی و من هنوز اینجا بشینم با خیال اکرم حمومی زیر دوش حموم سر کنم.

حتی تشکر کنم از ولادیمر پوتین به خاطر تمجید به‌موقعش از رهبر عظیم انقلاب و ناله کنم از قیمت گوجه سبز در قونیه پس از شیطنت‌های اردوغان. 

بعد هم پشتم رو کنم به کل جمعیت و از ته دل عر بزنم و له شدن سه تا بچه زیر دست و پا در حین برنامه خاله شادونه رو محکوم کنم.

ولی خیلی وقته موضعم نمیاد. میگم بذا همین گوشه بشینم. صفحات رو بالا پایین کنم و هی آهنگ همسفر گوگوش رو گوش کنم. 

هی از خودم می‌پرسم: مردونه تو اگه جای وثوق بودی، میتونسی گوگوش رو از شمال پشت ترک موتورت بذاری و دست نخورده برسونی دست والده محترمش؟ و متاسفانه جوابم هم همیشه مثبت هست.

مطمئنم که روز من هم میرسه. اون روزی که چش تو چش یار بندازم و زیر پوستی براش بخونم:

قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی...


اما تا اون موقع هی باید موضع گرفت. باید نشون داد آدم حسابی شدی. من آینده ام روشنه دوص عزیز.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 5:49  توسط من  | 

 

شب آخر سال هست. بی‌شکوه‌ترین عید عمرم شده و بدون هیچ تشریفات خاصی. اما تو دلم حال خوبیه. گفتم فقط بیام و اینجا یه چیزی رو بگم.

اینکه تو این خوشی‌ها یاد خیلی‌ها باید باشیم. اصن امسال بیاید یاد کوچولوها بیشتر باشیم که چش چش میکنن برا عیدی گرفتن. یاد کوچولوهای نسرین ستوده - بچه های تقی رحمانی و نرگس محمدی - آقازاده های احمد زیدآبادی - جگرگوشه های عبدالله مومنی و خیلی‌های دیگه.

خدا رو شکر خوندم که خیلی زندانی‌ها اومدن مرخصی. اما خب ای کاش برسه روزی که خبر خوشمون این چیزا نباشه دیگه.

ایشالا که سال بعد همه بتونن دور سفره هفت‌سین با خونواده بشینن و برای یه ایران خوب دعا کنند و نقشه بکشند.

امیدوارم تو این سال جدید همه‌مون بیشتر با هم مهربون باشیم. به هم حسن ظن داشته باشیم و امید از دلا نره و البته جیبمون هم پر پول باشه. سخت هست ولی شدنیه.

بیشتر هوای هم رو داشته باشیم.

عید همه شما آدمای خوب مبارک.

:*

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:33  توسط من  | 

مرحوم تستر

خوابم به هم ریخته بود و دست به گریبان اسهال هم.

ساعت سه نصف شب بود و ما هم گشنه. به زور پا شدم رفتم سر یخچال. سه تا تیکه نون تست بود یه سطل ماست از پریروز. کبابی بود برا خودش تو اون وضع.

نونها رو گذاشتم تو دستگاه تستر و رفتم سر ترجمه. کار گیر کرده بود و یه کم دیر برگشتم آشپزخونه. بوی سوختگی میومد. تستر دیر پریده بود بالا و نونها جفتشون سوخته بودن. 

حسابی کلافه شدم. به نگاه عصبی به تستر انداختم. دلم میخواس هر چی از دهنم در میاد بارش کنم. ولی با نگاش گفت ببخشید. داشت میگفت جلو کتری برقی و مایکروفر کوچیکم نکن.

خیلی زور زدم که خودم رو کنترل کنم. آخرسر، نون های سوخته رو برداشتم، هلش دادم اونور و برگشتم اتاق...

امروز عصر که از سمینار برمیگشتم دیدم دارن میبرنش. گفتن دیشب معلوم نیس چش شده و تموم کرده.

خیلی داغون شدم. خراب کردم. بهم گفته بود که با من این طور نکن. من خر نفهمیدم. جلو دیگرون شکوندمش. تحمل نیورده بود. دق کرده بود.

بغضم شد. از اون یارو گرفتمش. بغلش کردم. همه دیشب از جلو چشام رد شد، پیشونیش رو ماچ کردم و تو گوشش خوندم: ببخش. بد کردم.

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1390ساعت 10:56  توسط من  | 

یه وقتایی هم ناکوک میشدم. فهمیده بودم که نباید تو اتاق موند. میزدم بیرون. کجا؟ معلوم نبود، فقط راه می‌افتادم. اگه اصفهان بود که با ماشین مینداختم طرف ناژوون و کنار رودخونه. تو دانشگاه هم که راسه بلوار وسط جاده قدیم رو میگرفتم.

تو سرم هیچی نبود. یعنی بود ولی نبود. تو اصن بگو یه دیگ آش شله قلمکار. از همه چی میومد تو مخم. از لم دادن اون دختر چادریه به میله اتوبوس تا مردن مادر رفیقم از سرطان سینه. از حمله امریکا به عراق تا احتمال دسشویی گرفتن یه نخست وزیر تو کنفرانس خبری. از شاه پرستی حسین پاسبان بعد این همه سال تا چرایی دعوت نشدن برا تولد دختر دخترخاله. از گرونی شلوار لی‌وایز تا جای کش تنکه بلورخانم تو همسایه ها

یه وقتاییش هم تو سرم میومد که آخرش چی؟ اصن کی به کیه؟ اصن تو با کی کار داری این وسط؟ و... یادمه به این نتیجه رسیده بودم که قضیه خیلی جوک تر از این حرفاست. میگفتم که باس خودت رو بزنی به نفهمی؛ اونی خوشبخت تره که زودتر و راحت‌تر بتونه خودش رو خر کنه.

گذشت. خیلی وقت بود که دیگه نذاشته بودم این فکر بیاد تو سرم. تا امشب.

بعد یه داستانی حالم خوش نبود. ترم هم شروع شده با کلی درس و زندگی. پا شدم یه چایی تازه برا خودم دم کنم. چای خشک و آبجوش رو ریختم تو فلاسک و نشستم باز سر مقاله ها. حوصله متن کوفتی رو نداشتم و دنبال یه بهونه که برا یه لحظه هم شده از شرش خلاص شم.

به بهونه خستگی، فلاسک رو برداشتم و تو لیوان چایی ریختم. رنگ شاش. هنو دم نیومده بود و خوردن نداشت. ناخودآگاه و بدون هیچ مکثی لیوان رو برگردوندم توی در فلاسک که پلاستیکی و تاریکتر بود و قلپ قلپ خیلی عادی و با طمانینه خوردم. چسبید.


حالا یه چن دقیقه ای گذشته و یه دفعه یادم اومده چی کار کردم. ترسناکه، ولی انگار دارم خوشبخت میشم.

 


پ.ن1: هی آقام میگفت این فکرا و ناکوکی‌ها مال سن و سالته؛ درست میشه. من خر نمیفهمیدم.

پ.ن2: فکرش دوباره اومده تو سرم. باید زد بیرون انگار. منصوری این ام‌پی‌تری‌پلیرت خیلی حق گردن ما داره اینجا.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1390ساعت 2:25  توسط من  | 

 

پیش نوشت: خیلی وقته حرف جدی ننوشتم. حیلی سخت شده برام. پس کم و کاستش رو ببخشید.

محمد بیگاه نویس دعوت کرده که بیاییم از زندگی و امید به عنوان ابزاری برای مبارزه بنویسیم. هر چند که فکر میکنم نتیجه ای که از پست دودینگ هاوس گرفته با اصل موضوع فرق دارد، ولی خوب من هم سعی میکنم از منظر خودم وارد بشم و به این بهانه سری به دوران دانشجویی بزنم.


وقتی وارد دانشگاه شدم، یک سالی از دوره اول ریاست جمهوری محمود خان احمدی نژاد گذشته بود. لرزش این تغییر به دانشگاه تهران و بعدش هم به پردیس قم ما رسیده بود و دکتر محسن رهامی را از مسند ریاست به زیر کشیده بود و دست اهالی اصلاح طلب و به اصطلاح دگراندیشان از دانشگاه کوتاه کرده بود. 

دانشجویان هم خودشان تعریفی نداشتند. همه رنگ و رو باخته بودند و یُبس. بی عاری و بی خیالی عجیبی بود. عمده فعالیت تشکل های سیاسی دانشجویی، دعوا بر سر نام بود و بسیج هم که یکه تاز میدان. نهاد رهبری دلمشغول جشن غدیر و ازدواج دانشجویی بود و با این بهانه هر چند وقت مجری و خواننده خفنی با چاشنی پذیرایی مفصل راه می انداخت و ذوق خرج بودجه های محدود و ناچیزش را داشت و البته بی انصافی است اگر نگوییم که از این قِبَل بساطی هم برای خالی کردن قر برخی دوستان فراهم میشد. از کانون های فرهنگی هم یکی اندیشه مانده بود با شیخ بستان که فراخور نامش مهجور مانده بود، یکی هم کانون ایرانگردی که احمد خان تقوی یک تنه میگرداندش و اردو و جشن شب یلدا راه می انداخت. کانون ادبی که در دروه فترت بود و درب شواری صنفی هم چند صباحی بود که تخته شده بود.

در چنین فضایی، کار من دانشجو چیزی نبود جز نق زدن و شخم خاطرات گذشتگان. دوره دوره‌ی ورق و بازی حکم و شلم بود و پرچانگی سال بالایی ها. اینکه رهامی(رییس سابق) وکیل کوی دانشگاه بود، اینکه زمانی کدیور می آمده و دبیر انجمن اسلامی دانشگاه تهران از پردیس بوده و فلان مشاور جوان احمدی نژاد در انجمن مستقل همین دانشگاه بوده. فلان رتبه علمی و ورزشی و فلان جشن شونصد سال گذشته. شعر «از کشفیات آخر علم پزشکی است/ داروی زخم های من آن چشم مشکی است» محمود شانوری میخوندیم و دو جرعه حسرت هم روش که چه شاعرهایی داشته این بیغوله. آخر هم که ذکر مصایب شکست عشقی دوستان و چند فحش آب نکشیده نثار مسئولین لشکری و کشوری وقت و البته بخت کج خود که به کجا آمده ایم و آن هم در چه برهه ای. 

اما خب این طور نمیشد. خوش نمیگذشت. خاطره ها و افسانه های سال بالایی ها تکراری شده بود و کیف اول را نداشت. این در و آن در زدیم. حسین خان تقی‌پوری پیدا شد و پای ما را به کانون اندیشه باز کرد. بستانی هم هوایمان را داشت و زندگی شروع شد. اول یک گروه چهار پنج نفره بودیم. موضوعی بر میداشتیم و چند صباحی میخواندیم و بحث میکردیم و بعد هرکدام از ظن خود چیزی مینوشتیم و چاپ میکردیم. 

هنوز گرد مرگ همه جای دانشگاه و خوابگاه پخش بود اما برای ما نفس کشیدن راحت تر شده بود. 

جلوتر رفتیم برنامه سخنرانی و مناظره راه انداختیم. سخت بود. از مجوز ندادن به مهمون به خاطر اینکه فلانی آدم بی ادبی هست، گیر دادن به پوسترهای برنامه، ناز کشیدن خود مدعوین و از همه بدتر استقبال کم بچه ها از برنامه ها. غم داشت. یاس داشت. فردایش مینشستیم دور هم تا کلایمان را قاضی کنیم. نق هم میزدیم اما باز شروع میکردیم.

خدا رو شکر بد نشد. سوادمان بیشتر شد. انبان تجربه کمرمان را خم کرد. برنامه ها شلوغ تر و اثرگذارتر شد. دوستان عزیز بیشتری پیدا کردیم. توانسته بودیم پای علوی تبار را در آن قحطی به دانشگاه باز کنیم. خانیکی مشارکتی ماشینش بنزین تمام کرد و با پای پیاده تا برنامه مان دوید. گزارش برنامه را در اعتماد ملی چاپ میکردیم و از صدقه سر انتخابات کرباسچی چشمش به سالن امام خمینی پردیس باز شد.

دیگر قدیمی ها رفته بودند و خودمان سال بالایی شده بودیم. به شورای فرهنگی دانشگاه میرفتیم و برای مجوز برنامه‌های خودمان دیگر کانون‌ها با مسئولان فیلسوف و شجاع دانشگاه و مشاور وقت و (بعدها اخراجی) رییس جمهور چانه میزدیم و ناز مسئول نهاد رهبری را می خریدیم. 

شب یلدا را جشن گرفتیم و به همت مهران و اردشیر ساز روی صحنه بردیم آن هم در شهر قم. دختران کانون هنرها در آسمان گرفته دانشگاه جشنواره بادبادک راه انداختند و وسط حوض نقاشی کشیدند. ضرغام با جشنواره هم‌صدایش آمد تا بهانه‌ای باشد تا با فرشاد و دیگر بچه ها عکس مختاری و پوینده به در و دیوار بزنیم و حامد ابراهیم پور یعد از مدت ها باز بیاید و از سال هزار و سیصد و هشتاد و گه برایمان بخواند. مجله سپهر اندیشه در آوردیم و شیطنت‌ها کردیم و البته کلی درس گرفتیم.

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم، ما چهار سال در پردیس کوچکمان زندگی کردیم. خوش بودیم. خاطره ساختیم و البته کار خودمان را هم کردیم. آقایان دانشگاه ما را افسرده و یخ زده و گوشه اتاق افتاده بیشتر میپسندیدند؛ تا بدون مزاحمت های ما ذوق افتتاح ساختمان در کمتر از شش ماه بکنند. تا معاون پژهشی بیاید در تریبون آزاد دستانش را تا منتها علیه بازکند و پهنای باند اینترنت دانشگاه را به رخ بکشد و منتی سرمان بگذارد. تا شاید مسئول نهاد رهبری چشمش بیشتر برق بزند وقتی پلاکارد تبریک موفقیت عظیم خود را در در رشد ازدواج دانشجویی میبیند. تا شاید آخر سر چون هر سال جشنواره برگزار شود و قربان صدقه یکدیگر از برای این دستاوردهای عظیم بروند.

اما ما مانده بودیم و فارغ از آقایان دور هم زندگی کردیم. سختی و تلخی کم نکشیدیم. گوشه و کنایه داشت. پرونده حراست داشت. ضبط کردن یواشکی صدا داشت، اما کم نیاوردیم و زندگی کردیم. سرشار بودیم. تا به خود آمدیم دیدیم که چقدر تعدادمان زیاد شده. شجاع تر هم شده بودیم. دیدیم که حتی به اعتراض و در حمایت از حق همدیگر اعتصاب میکنیم و برنامه سخنرانی ترک میکنیم. کانون ها دیگر رونق گرفته بود. برو بیا بیشتر بود. دیگر پای بازی حکم و شلم خاطره های خودمان را میگفتیم و برای سال پایینی ها کلاس خودمان را میگذاشتیم. 

سخت است یادم برود. شماره آخر سپهر اندیشه را با دنیایی شور و امید چاپ کردیم. همه چیز خوب بود. اما خب؛ سروصدا زیاد داشت و بساطی بود برای ابراز وجود برخی جنابان. بحث اخراج و تعلیق من پیش آمد، شکایت کردن و نپرداختن هزینه مجله. یکی از دفعاتی که من را به حراست خواندند، مسئول حراست عصبانی بود و میگفت دانشجویان به ما گله کرده اند، چرا شما با لباس سبز در دانشگاه راه میروی و سرت بالاست و میخندی. (نقل به مضمون) اما آن موقع من در دلم عروسی بود که روی خوب جایی دست گذاشته ام. 

همین که زندگی کنیم و با امید بخندیم و سرمان بالا باشد خودش بزرگترین سیلی است بر گوش بدخواهان. خوب میدانم. غم هست. درد تحقیر. یاد خون همراهان. دوستان و بزرگان در بند. و حتی درد نان. اما زندگی هم هنوز هست. زندگی کردن آنقدرها هم سخت نیست. به یاد هم بیاوریم که هنوز هستیم و زندگی میکنیم.

 

پ.ن۱: سخت آدم از اون دوران بگه و یادی از کارمندهای امور فرهنگی نکنه. کسایی که واقعا داستانشون با مسئولین دانشگاه فرق داشت و همیشه موجب دلگرمی ما بودن. حتی همان جناب علیدوست. از مصطفی دولابی عزیز و اون گستاخ گفتناش، حسین حاج ابراهیمی و علاقه ویژه اش به سادات، خانم سلیمانی و علی آقا که ناراحت بود داره کچل میشه. همین طور به یاد همه بچه های کانونها که با هم بودیم و دور هم خوش بودیم، و انگار حال خیلی هاشون امروز خریدنی نیست. باشد که روزی همه باز دور هم باشیم و شادی کنیم. 

پ.ن۲: تو این مدت چند تایی کامنت از ورودی های جدید دانشگاه گرفتم که بیا و ببین کانونت دست کیا افتاده. خواستم همینجا بگم که اون کانون من نبود، مال دانشجوهاست. اگر خیلی براتون مهم هست و واقعا ناراحتید، چرا خودتون نمیرید و اون رو دست بگیرین. وگرنه مطمئن باشید کسایی که حالا هستند لیاقتش رو از شما بیشتر دارن. امتحانش ضرر نداره. پس این همه روضه برا کی خوندم این بالا. :)



+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1390ساعت 15:23  توسط من  | 


یه روز هم یه گوزن شدم. عینکم رو بر داشتم و رفتم در خونه مسعود کیمیایی. 
هی در زدم. هی در زدم.
مسعود در رو باز نکرد. 

غمم گرفت. یاد قدرت افتادم...
برگشتم تا سوار اتول شم. شاخم به در گیر کرد. کفری شدم و اومدم پایین. 
راسه خیابون رو گرفتم و هی دوییدم. هی دوییدم.
رسیدم در خونه فرامرز قریبیان. 
هی داد زدم قدرت در رو باز کن. هی داد زدم. هی داد زدم. 
ولی قریبیان دیگه قدرت سابق نبود. در رو باز نکرد.

غمم گرفت. خودم رو ول دادم تو تهرون. شدم یه گوزن خسته. یه گوزن بریده. 
رفتم لاله زار سروقت تماشاخونه. یه بلیط گرفتم. دیدم فاطی هنو اونجاس. سراغ سید رسول رو گرفتم. 
بم گفت که سد رسول و قدرت خیلی وقته که مردن؛ آژانا کشتنشون. 

غمم گرفت.سُم کوبیدم زمین. عینک رو برداشتم و انداختم دور. دونه دونه شاخ هام رو شیکوندم. 
راسه جاده رو گرفتم و رفتم. 
نقطه شدم تو افق. 
یادمه اون روز، از همه مسجدا جای اذون، صدای «گنجشکک اشی مشی» میومد.

 

پ.ن: همه شخصیت ها و اسم ها مربوط به فیلم گوزنها ساخته کیمیایی ست.

+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت 6:57  توسط من  | 

دوس داشتم یه روز میشدم مرحوم یاحقی خدا بیامرز. تیلیفون رو برمیداشتم و به حمیرا زنگ میزدم. بش میگفتم: "جمع کن فردا برگرد ایرون. آشتی".

فرداش یه دسته گل میخریدم میرفتم مهرآباد جلوش. بانو هنوزم چشاش غرف در سرمه بود. 

سوارش میکردم و میزدم به جاده چالوس. هی میرفتم. هی خاطره میگفتم. هی میرفتم. هی خاطره میگفتم. تخمه جاپونی هم بود. بانو هم هر چن دیقه خیار پوس میکند و میذاشت دهنم.

بعد بانو میگفت "پرویز بزن کنار سرم داره گیج میره".

سه سوت میزدم خاکی. از صندوق عقب ویولون رو برمیداشتم. دس بانو رو هم میگرفتم و میشوندمش گوشه جاده.

با هم دیگه؛ من دِ بزن، اون دِ بخون.

همه راننده کامیونا وا میستادن. اشک تو چشاشون حلقه می زد. باورشون نمیشد. دونه دونه نوارای حمیراشون رو از ضبطا در میوردن و میومدن پیش بانو واسه امضا. ترافیک سنگین میشد.

یه دفعه صدای پلیس نامحسوس میومد. همه در میرفتن. خود سردار رویانیان پیاده میشد از زانتیای سفید. میومد جلو و میزد رو شونه ام. میگفت: استاد مخلصم. دست بانو رو هم میبوسید. از بانو خواهش میگرد که «خاطرات شمال» رو بخونه

بانو خسته بود ولی میگفت:"چشم. پرویز بزن".
من هم میزدم. بانو هم میخوند...

 

هی. ولی نشد. پرویز یاحقی مُرد. بانو ممنوع الورود شد. راننده کامیونا دیگه دی جی مریم گوش میدادن. و من... آخی من.



پ.ن1: تحت تاثیر پست آقامون نوروزی  و مستند «کنسرتی که اجرا نشد».

پ.ن2: گودر رو بستن عمه ننه‌ها (یه فحش اصیل اصفهانیه)، دربه‎درمون کردن. یه حرفایی فقط مال گودر بود. تو همون جا معنی داشت. حالا گودر نیست اما اون حرفا هنوز تو دل مونده. باید گفت وگرنه دل باد میکنه. باد دل هم عاقبت نداره. بوس به همه گودریای صاحب عزا.

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1390ساعت 6:3  توسط من  | 

آره داشتم میگفتم:

خبر، خبره. چه تیتر یک شرق باشه، چه گزارش ویژه 20:30. یه جا از معجزه هزاره سوم و سوگلیاش که شاخ شیطون رو شکوندن زیر سایه مجسمه پتیاره آزادیه میگه. یه جا هم پیام تبریک معظم له برای فهرمانی تیم والیبال. شاید هم از یه هو گم شدن یه بنده خدا. اونورتر هم  قهرمانی جبهه اسلام در کوههای کردستان بر ایادی بیگانه موسوم به پژاک. خبر دعوا بر سر سهم تو آینده فلسطین. خبر نقض حقوق حیوانات در مالدیو. خبر فرار مدیرعامل مستعفی بانک ملی به اون سر قبرستون. خبر دستگیری مادر همون بنده خدا تو کرمون. خبر کج شدن شاخ آفریقا. خبر زنای محصنه تو بی بی سی. خبر شکایت سامسونگ از اپل. خبر خودکشی رفیق همون بنده خدا بعد از آزادیش از زندون. خبر حذف تیم بسکتبال. خبر با عکس یه سردار با شرت ورزشی برای تصاحب یه صندلی جهت خدمت. خبر صعود بی سابفه شاخص زندگی در بورس ناکجا آباد.آخر هم  خبر یه دختر که امروز طاقت نیورد و خودکشی کرد.

 

خبر خبره. بخون و رد شو. مکث نکن. باید رد شی. به خدا میدونم. دیگه بلد شدیم چه جور سر کنیم. آره. همین که میگی. باید رد شد. آره بابا. رد شو. یه کم تندتر حتی.

 

 

 

 پ.ن1: یک خط بیشتر نیست: نهال سحابی ، دوست دختر بهنام گنجی، هم خانه ای کوهیار گودرزی که چندی پیش بعد از آزاد شدن از زندان اوین، خودکشی کرد، به مانند بهنام شب گذشته دست به خودکشی زد و درگذشت.

 

پ.ن2: وسط پست خداحافظیش تو وبلاگش لینک یه آهنگی هست از Eleni Karaindrou ، که به نظرم با این ویدیو بهتر همه چی بازگو میشه. 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1390ساعت 5:33  توسط من  | 


پرده اول(دیروز):



شرایط کشور ، شرایط حساسی بود ، جنگ در مرزهای غرب و جنوب به شدت ادامه داشت و اختلافات داخلی بر روحیه رزمندگان تأثیر منفی گذاشته بود .امام(ره) برای حفظ نظام و رفع تنش ها طی فرمانی حکم کردند که آقایان بنی صدر ، بهشتی ، هاشمی رفسنجانی و رجایی حق سخنرانی در مراسم عمومی را ندارند و برای حل اختلاف نیز راهکار دیگری اندیشیدند که هر یک از آقایان نماینده ای معرفی کنند تا هیئتی تشکیل شود که بر اعمال آقایان نظارت نماید .

خود امام(ره) نیز آیت الله مهدوی کنی را به عنوان نماینده اش در این هیئت معرفی کردند، حضرت امام(ره) خطاب به آیت الله مهدوی کنی نوشتند :

" جناب عالی را به نمایندگی خویش تعیین نمودم تا با نماینده ای که جناب آقای بنی صدر و نماینده دیگری که جناب حجت الاسلام آقای بهشتی و جناب حجت الاسلام آقای هاشمی رفسنجانی و جناب آقای رجایی تعیین می نمایند ، موارد تخلفات از حقوق قانونی هر یک را رسیدگی بنمایید .و نیز در زمان جنگ که زمانی استثنایی است به اقوال و اعمال هر کس که موجب اختلاف و تشنج در کشور می شود رسیدگی بنمایید و نیز در همین زمینه مطبوعات و رسانه های گروهی را مورد بررسی قرار دهید تا هر کس و هر چه به حسب رأی اکثریت متخلف و تخلف به شمار آمد در مرتبه اول به آنان تذکر دهید تا در اصلاح خود بکوشند و در مرحله بعد به وسیله رسانه های گروهی به مردم شریف کشور معرفی و در تمام موارد فوق به دادستان کل کشور گزارش دهید .و دادستان کل کشور شرعاً موظف است تا با بی طرفی کامل پس از طی کردن مراحل قانونی موافق موازین شرعی و قانونی با آنان عمل نمایند ، انتظار می رود که آنچه را که بر عهده آقایان گذاشته شده است که یک تکلیف شرعی است قاطعانه و بدون غمض عین عمل نمایند .لازم به تذکر است که برای اتحاد بیشتر بین نمایندگان هیچ کدام از سه نماینده در خارج از جلسه حق بازگو کردن نظر خود و اظهار مخالفت با رأی اکثریت را که موجب تضعیف هیئت گردد ، نداشته و در صورت تخلف که موجب جنجال است دادستان کل کشور با خود نماینده متخلف چون سایرین عمل خواهد نمود .لازم است نمایندگان و افرادی که آنان را تعیین می نمایند و همه نویسندگان و گویندگان برای حل معضلات جامعه دست در دست یکدیگر دهند و در حدود قانونی وظایف خویش برای پیشبرد مقاصد عالی اسلام تلاش نمایند .

"صحیفه نور ، ج 14 ، ص 159



پرده دوم(امروز):



حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به منظور بررسی و ارائه نظرات مشورتی در موارد حل اختلاف و تنظیم روابط سه قوه، و در اجرای بند 7 اصل 110 قانون اساسی، هیأت عالی حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه را به ریاست آیت‌الله هاشمی شاهرودی تشكیل دادند.

متن حكم رهبر معظم انقلاب اسلامی به شرح زیر است:بسم‌الله الرحمن الرحیمآیت‌الله جناب آقای سیدمحمود هاشمی شاهرودی دامت بركاتهدر اجرای بند 7 اصل 110 قانون اساسی، هیأت عالی حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه به منظور بررسی و ارائه نظرات مشورتی در موارد حل اختلاف و تنظیم روابط سه قوه تشكیل می‌گردد و جنابعالی و آقایان: حجت‌الاسلام سیدمحمد حسن ابوترابی، سیدمرتضی نبوی، عباسعلی كدخدایی و سیدصمد موسوی خوشدل به عنوان اعضای آن هیات عالی برای یك دوره‌ پنج‌ساله انتخاب می‌شوید. ریاست هیات مذكور به عهده جنابعالی خواهد بود.لازم است مسوولان عالی نظام خود در تعامل با یكدیگر، روابط قوا را به نحو مطلوب تنظیم و اختلافات احتمالی را رفع كنند و كمال همكاری را با هیات مذكور به عمل آورند.از خداوند متعال توفیق همگان را خواستارم.

سیدعلی خامنه‌ای3 مردادماه 1390 



پ.ن: یه مقدار تحلیل هم نوشته بودم، اما دیدم زیاده گویی است و ممکن است سوءفاهم‌آفرین!!! باشد پس به همین دو پرده بسنده میکنیم.

پ.ن2: شرمنده که برای اتفاقهای تلخ این مدت پستی ننوشتم. یاد تمامی شهدای سبزمان گرامی باد.

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1390ساعت 16:33  توسط من  | 


به قول رییس جمهور بیست میلونی:



آب رو باید ریخت اونجا که می‌سوزه



پ.ن1: حدود یه ماه پیش که برای فارغ التحصیلی رفته بودم پردیس، نگهبان دانشگاه از قول حراست دانشگاه گفتن که تو خوابگاه پردیس نمیتونم بمونم. امروز هم که رسمن گفتن دیگه دانشگاه نمیتونم بیام. قاعدتا در ادامه همان جنجالهای الکی که واسه مجله سپهراندیشه راه انداخته بودن هست. و البته اثبات مدعای آزادی بیان و پس از بیان و کرسی آزاد اندیشی و از این حرف قشنگ ها.


پ.ن2: مخاطبین نوت مطمئنا دکتر برنجکار و آقای سلیمانی و حتی آقای علیدوست نیست. که تا اونجای که فهمیدم آدم های محترمی هستند و که میخوان فضای دانشگاه بی‌حاشیه باشه و همیشه تم تو این مدت سعی کردم که احترامشون رو حفظ کنم (هرچند که دل خونی از اونها دارم و فک میکنم تاخواسته ادرن مسیر اشتباهی رو میرن حداقل در حوزه فعالیت های فرهنگی دانشگاه).

مخاطب این پست چن تا از دانشجوهای بیچاره هستن و یکی دو تا از مسئول‌ها و اساتید پردیس که متاسفانه این روزها تو تصمیمات دانشگاه خیلی نقش پیدا کردند. آدمایی که خیلی تو خیرخواهیشون شک دارم و امیدوارم که اشتباه کنم. تو این 4 سال فهمیدم که این جماعت از خودشون وجود ندارن و به قول رندی : پارازیتی هستند بر روی صدای دانشجو که اگر صدایی نباشه این بزرگواران هم «کان لم یکن» هستند. برای مدعایم هم فکر کنم جو مرده امسال پردیس کافیه که آقایان ریش و قیچی دستشان بود و...


پ.ن3: نمیخواسم در مورد سپهراندیشه و حواشی بی موردش بنویسم که یه نوع به حساب اوردن ادم هایی میشد که واقعا دستشون برا بچه ها رو شده. هنوز هم تصمیم ندارم. البته نقدهای دلسوزانه بعضی از دانشجویان و اساتید کاملن محترمه و فرق داره. فقط امروز برام خیلی سخت بود که دیگه نتونم تو پردیس برم. ناخوش شدم. پردیس سرشار از خاطره است واسه من. تک تک جاهای دیوارهاش که شبها میرفتیم و به زور پوستر برنامه ها رو میچسبوندیم. راهروها و لنگ مجوز برنامه بودناش. خوابگاه و کله شق بازیاش. آلاچیق و درد ودل هاش. بیخیال. یه روز مفصل ازش مینویسم.


پ.ن4:پردیس رو خیلی دوس دارم و هنوز هم پشیمون نیستم که تو کنکور کارشناسی با اینکه میشد دانشگاه های بهتری برم، انتخاب اولم بود. امیدوارم که یه روز به پردیس برگردم به عنوان استاد دانشگاه و یا یه سخنران برای برنامه های کانون اندیشه. مطمئنم که اون روز میرسه :))


نیاز نیست که بگم این پست رو سریع نوشتم. افتادگی و نثر شکسته اش رو پس ببخشایید.



+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:47  توسط من  | 


یه روز ظهر فهمیدم که خان (بابابزرگ اردلان) سکته کرد و در جا مرد.خیلی ناراحت شدم. به بابای پیرم گفتم. ولی بابام گفت خوش به حالش که راحت تموم کرد.
مامان پیرم هم همیشه از خدا میخواد یه شب تب و یه شب مرگ.

حالا اینا رو داشته باش و این خبر رو بخون:


«سیامک پورزند  روزنامه نگار و نویسندۀ ایرانی دیروز با پرت کردن خود از طبقۀ ششم آپارتمان مسکونی اش در تهران خودکشی کرد و به سال ها رنج و محنت خود پایان داد. سیامک پورزمند روزنامه نگار و نویسنده سرشناس ایرانی دیروز در سن هشتاد سالگی در تهران به زندگی خود خاتمه داد.»


وا رفتم. سرم سوت کشید. داغون شدم. هشتاد سالگی و خودکشی؟!!

لحظه های آخر پیرمرد درگیرم کرد. چقدر طول کشید که خودش رو مجاب کنه؟ چه حالی داشته قبل از پریدن؟


شاید لب پنجره. یه نگاه به این شهر سیاه و عوضی. به همه آرمانهای گه گرفته. به این مردمی که چروک شدن.
بعد نگاهش رو چرخونده رو عکس جوونیاش. به لرزش دست های امروزش. به جوهر ته کشیده خودنویسش. به این بی کسی لعنتی که بهش محکوم شده.

پک آخر رو لابد محکم تر به سیگار زده، بعد ته سیگارو از پنجره پرت کرده بیرون و ردش رو گرفته.

عینکش رو برداشته

یه نفس عمیق و

بعد هم...



تا برسه به زمین چه حالی بود؟
تو اون برزخ طبقات متنفر بود یا عاشق؟
وقتی خورد به زمین چقدر درد کشید؟
اعصابم به هم میریزه.


باز یاد حرف بابام میوفتم. همین که راحت مُرد...

بعد میپرسم چرا پرت کردن از پنجره؟ چرا با گاز خودش رو خفه نکرد؟ چرا رگش رو نزد؟ واقعن راحت تر نمیشد؟
زیاد در مورد این پیر داستان نمیدونم. فقط میدونم که خیلی بیش از اینها وجود داشته. میخوام سکوت کنم، بزرگ خطابش کنم. باید فکر کرد. غرق شد و باز ادامه داد...



پ.ن1: 11 سال حبس برای قهرمان داستان ما بریده بودن. روزنامه نگار بود. 10 سالش رفته بود و فقط 1 سالش مونده بود. اعضای خانواده اش همه اون طرف بودن. یعنی نمیتونستن بیان.
پ.ن2: رضا شکراللهی (وبلاگ خوابگرد) یه تعبیری ستودنی واسه پیرمرد نوشت که: آخرین فشنگ سرباز پیر. (نقل به مضمون)
پ.ن3: مراسم ختمش هم که طبق معمول نوسط حاکمیت مقتدر لغو شد. هیچی نگم بهتره.
+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:22  توسط من  | 



بخشی از نظرات سفارت بریتانیا در باب مصدق و کاشانی:



مصدق:

«در عرصه عمومی نیز، انگلیسی ها به شدت و پیوسته بر این موضوع تاکید داشتند که رسیدن به مصالحه در واقع امکان پذیر نیست زیرا مصدق فردی متعصب، دیوانه،پریشان حال، خیره سر، بی ثبات، نامتعادل، عوام فریب، نامعقول، کودک صفت، مزاحم و کله شق، فتنه جو، فرار و بی ثبات، به لحاظ حسی پیچیده، وحشی، حیله گر شرقی، بی تمایل به رویارویی با واقعیت، خودکامه، بیگانه ترس، روبسپیر گونه، فرانکشتاین گونه، بی تمایل به شنیدن حرفهای معقول و منطقی، دارای عقده شهیدنمایی است»
تاریخ ایران مدرن/ یرواند ابراهامیان/ ص 220



کاشانی:

«سفارت بریتانیا گزارش داد که او دشمنی سرسختانه ای با انگلیس دارد ، اما میتوان او را با حق السکوت آرام کرد زیرا او و پسرش اهل معامله اند و در صورت پیشنهاد مبالغ چشمگیر آن را می پذیرند.»
(همان/ ص214)




پ.ن1: ...
پ.ن2: مطمئنا نظرات و توصیفات دیگه ای هم مطرح هست اما این دو تا رو چون کمتر مطرح شده در اینجا اوردم.
پ.ن3: همچنین شباهت دکتر بیست میلونی خودمون به مصدق ! از جهت تشبیه داستان انرژی هسته ای به ملی شدن صنعت نفت.
پ.ن4: میخواسم یه پست در مورد خود کتاب «تاریخ ایران مدرن» پارسال بنویسم که حوصله اش نبود. در این حد که «ایران بین دو انقلاب» یرواند به مراتب بهتر، دقیقتر و کاملتر بود. به خصوص بخش بعد از انقلاب این کتاب، ایرادهای تاریخی و چند تحلیل نه چندان دلچسب داره.
+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:49  توسط من  | 


یه سال تلخ و سخت دیگه هم رفت.


اما به کوری چشم اونا که نمیبینن

هنوز سبزیم

حتی سبزتر از دیروز


هنوز پرچم بالاست...






پ.ن: اومدم یه شعر غمناک از سایه بنویسم و یادی از عزیزانی بکنم که دومین عید هست که کنار سفره هفت سین خونه نمیشینن. ولی گفتم عیده و اینطوری خوشتره. عجیب طوری افتخار می کنم که هم‌وطنهایی مثل احمد زیدآبادی دارم.

دوستون دارم. هوای هم رو بیشتر داشته باشیم.


+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:48  توسط من  | 


یک توضیح:
از آنجا که متاسفانه فایل صوتی این سخنرانی را در اختیار نداشته‌ام و متعاقبا در نوشتن این گزارش تنها به نوت‌هایی که از این سخنرانی برداشته بودم رجوع شده، لذا متاسفانه برخی از اسامی و اصطلاحات و همچنین رفرنس‌های استاد در حین سخنرانی از قلم افتاده‌اند، البته سعی بر آن شده که این نقص به فهم کلیت بحث چندان آسیبی وارد نکند.






در روز هجدهم آذرماه سال جاری، «موسسه معرفت و پژوهش» میزبان دکتر مجتهد شبستری بود تا با موضوع «مسائل اساسی نواندیشی دینی در ایران معاصر» به سخنرانی بپردازد. در ادامه تلاش شده که گزارشی از این سخنرانی ارائه گردد. امید است که مطلوب دوستان واقع شود.



دکتر مجتهد شبستری در ابتدای بحث با اشاره به اینکه خوانش عقلانی اسلام، با انگیزه‌های اخلاقی از خاستگاه‌های متفاوتی شروع می‌شود گفت هنگامی که ما می‌خواهیم در دین نواندیشی کنیم، بسیار مهم است که ببینیم از چه خاستگاهی می‌خواهیم به آن بپردازیم. چرا که خاستگاه‌های متفاوت، دارای موضوعات و صورت‌مسئله متفاوتی است و متعاقبا مطالب و نتایج گوناگونی هم خواهد داشت و حتی مسایل و روشی هم که برای هر کدام از آن خاستگاهها ایجاد می‎‌گردد متفاوت است.

وی سپس به طرح دو صورت مسئله با دو خاستگاه متفاوت پرداخت:

1- ما مسلمانان ایرانی می‌خواهیم در دین نواندیشی دینی کنیم و (مثلا) با حقوق بشر کنار بیاییم و آن را با مسلمانی سازگار کنیم.

2- ما ایرانی‌ها هم می‌خواهیم مسلمان باشیم و هم می‌خواهیم با حقوق بشر زندگی کنیم.

وی در توضیح حقوق بشر گفت که منظور از حقوق بشر چنانکه در ماده اول آن هم آمده «غایت فی النفسه انگاشتن انسان است فارغ از هرگونه تمایز نژادی و زبانی و...» و در این جا به عنوان یک مثال فقط طرح گردیده.

شبستری سپس به تفکیک و تمایز این دو صورت مسئله پرداخت و گفت: در شکل اول خاستگاه مذکور، شکل مسلمانی را تاریخ مشخص می‌کند و منظور آن مسلمان ایرانی است که در تاریخ دیده‌ایم و معنای آن را به تاریخ می‌سپاریم و حال این سوال مطرح می‌شود که آیا آن مسلمانی که از تاریخ گرفته‌ایم با حقوق بشر جمع می‌شود یا خیر. در این معنا خودمان، مسلمانی خود را انتخاب نمی‌کنیم و برای اینکه آن پیام نخستین را بفهمیم ما باید به آغاز برگردیم تا ببینیم آن پیام نخستین چه بوده و این سوال را تاریخ مسلمانی بر گردن ما نهاده.

اما اگر ما دومی را انتخاب کنیم، در این حالت ما خود، مسلمانی خود را انتخاب می‌کنیم و خودمان به آن مسلمانی معنا می‌دهیم، معنای تدین خود را خودمان مشخص می‌کنیم، از آن طرف هم می‌رویم سراغ حقوق بشر و می‌خواهیم ایده اصلی آن را بپذیریم و آن را در زندگانی خویش به کار گیریم.

به اعتقاد وی، نواندیشی‌هایی که در این 100 یا 150 سال اخیر داشته‌ایم از این منظر بوده و در واقع معنای مسلمانی را به تاریخ سپرده‌اند. منظور از این معنای مسلمانی هم آن چیزی است که از کلام، تصوف‌اسلامی و عرفان‌اسلامی و فقه و... به وجود آمده. درواقع نواندیشان دینی می‌گفته‌اند حال که ما اینها را داریم، با این داشته‌های مسلمانی تاریخی چگونه می‌توان با حقوق بشرکنار آمد. مثلا می‌گویند شاید آن پیام نخستین در طول زمان تغییر کرده و باید بازگشت و آن را دوباره بررسی کرد. به نظر شبستری این دیدگاه برای اولین بار توسط اقبال تحت عنوان بازسازی دین مطرح شد که در بازسازی هم نوعی بازگشت به آغاز مطرح هست.(هرچند که کتاب اقبال «احیا» ترجمه شده اما این همان بازسازی است و در طول کتاب هم بیشتر به این امر پرداخته).

مجتهد معتقد بود که تعبیراتی چون «رابطه میان ثابت و متغیر» (که مثلا در اسلام ثابت‌ها و متغیرات چیست، و باید ثابت را حفظ کنیم ولی به جای متغییرها چیزهای دیگر بنشانیم) و «عرضی و ذاتی دین» هم مربوط به همین خاستگاه هست و این مسایل از کسانی سر می‌زند که معنای مسلمانی خود را به تاریخ سپرده‌اند.

دکتر شبستری با اذعان به اینکه خود نیز روزگاری دل‌مشغول همین جریان بوده ولی اکنون از آن عبور کرده افزود که این جریان‌های مذکور دچار نوعی متن‌محوری هستند که حتی انگیزه‌ای هم که در آنها وجود دارد انطباق زندگی با پیام متن است. وی خاطر نشان کرد که همه آنچه تحت عنوان اصلاح‌طلبی دینی، روشنفکری .و نواندیشی دینی مطرح هست از همین سلک است.

این استاد دانشگاه با اشاره به اینکه منظور از متن همان کتاب و سنت است گفت: حال نکته این است که چرا به متن مراجعه می‌شود؟

وی در جواب این سوال با اشاره به جان آستمن(؟)، مصرشناس معروف و دارای کتاب «دین و حافظه تاریخی» که در آن به بررسی نقش دین و به خصوص ادیان توحیدی در پیدایش حافظه تاریخی می‌پردازد گفت: آستمن می‌گوید که متن سه کار انجام می‌دهد:

1- واسطه ذخیره کردن است(یعنی فهم‌های گوناگون حاصل همه در ارتباط با آن متن است که قوام دارد و در این متن ذخیره شده‌اند و وقتی به این متن مراجعه کنید به طور مثال آن تفاسیر قرآن خود را نشان می‌دهد)

2- متن آن شکلی است که در آن همه گسترش های فهمی نهادینه می‌شود(اگر این فهم‌ها در جایی نهادینه نشود گم می‌شود پس بایست در متن نهادینه شود)

3- وسیله‌ای است برای تجربه مجدد آیندگان.


به اعتقاد مجتهد آزادی از متن در دین‌هایی که متن‌محور تلقی بشوند، کار بسیار دشواری است.

وی سپس به تشریح خاستگاه دوم پرداخت(ما ایرانی‌ها؛ هم می‌خواهیم مسلمان باشیم و هم با حقوق بشر سازگار باشیم). او آغاز این حرکت را این چنین توضیح داد:

یک ایرانی که در این عصر زندگی می‌کند در برابر اندوهی از مکاتب، ادیان و ایده‌ها قرار دارد. این شخص ایرانی می‌خواهد از میان همه اینها دینی برگزیند و معنای دین را هم خودش انتخاب کند. او آن دین را این‌گونه معنا می‌کند: «یک نوع فراروی از روزمره زندگی، از ظاهر به باطن جهان و جست‌و‌جوی یک امر متعال (نه به معنای متافیزیک البته)، معنایابی همراه با لطافت و ظرافت که از آن به «تجربه حضور» تعبیر می‌کنیم که انگار در ساحت یک امر متعال حضور دارد و از این وضعیت گرفته زندان‌مانند می‌خواهد رهایی یابد و در یک امر متعالی حس حضور پیدا کند. دکتر شبستری افزود: اگر می‌گوییم دین، منظور سر و کار داشتن با یک بعد متعالی است. در واقع التزامش به این بعد پنجم (به تعبیر جان هیک) را نوعی دینداری می‌داند. منظور از تعبد هم لزوما تعبد از شخص نیست و می تواند تعبد این باشد که خود را به امری ملتزم بدانیم و به آن اهتمام بورزیم. مسئله دین‌داری مسئله ریاضی نیست که از اول دودوتا چهارتا باشد، چه اهتمام بورزیم و چه نه، این یک امر اگزیستانسیال هست و اگر به آن بعد پنجم توجه نکنی و اهتمام نورزی، می‌رود.

مجتهد با اشاره به این نکته که این تجربه یک امر نخبگانی نیست بلکه تجربه‌ای است که برای همه ممکن و دست‌یافتنی است ادامه داد: از سوی دیگر این فرد می‌داند که فقط با دین زندگی نمی‌کند و به علم و فلسفه و اخلاق و... نیز نیاز دارد. انسانیت خود را محدود به دین نمی‌کند و دیگر دستاوردهای بشری را هم به کار می‌برد. البته دین معنا بخش همه ابعاد دیگر اوست اما خود را محدود به دین نمی‌کند و می‌داند که انسانیت فقط انسان دیندار نیست.

وی در ادامه توصیف خود از خاستگاه دوم افزود: چنین آدمی که دین را این‌گونه معنا می‌کند، طبیعی است که ابتدا برای آن دین به سراغ میراث دینی که با آن زندگی می‌کند رجوع کند. اول به آن مراجعه می‌کند و بررسی می‌کند که آیا آنچه می‌خواسته در آن میراث دینی هست یا خیر؟ این میراث دینی به لحاظ پدیدارشناسی آن قدر متکثر هست که جمع کردن آن بسیار دشوار است، شاخه‌های کلامی و فقهی و عرفانی و... دارد. اما او طی بررسی کلی جهان اسلام پی می‌برد که در داخل جهان مسلمانی یک وجه مشترک عمومی هست و آن این است که یک نوع توحید وجود دارد که فراروی زندگی روزانه است و همه از یک نوع خدا حرف می‌زنند و درواقع یک نوع اهتمام‌ورزی به بعد پنجم هست. همین را پرورش می‌دهد و می‌خواهد ببیند که تفسیر و تقریر از همه جالب‌تر آن کجاست، در تصوف است؟ در عرفان است؟ در شعر مولانا است یا حافظ؟ و بالاخره یک جا او راضی می‌شود.

این پژوهشگر دینی تاکید کرد که این بدان معنا نیست که دینش را از آنها می‌گیرد، بلکه به این معناست که آن طلب و عطش را می‌تواند از طریق مولانا و یا فلان آیه قرآن پاسخ دهد و آن تجربه‌ها را زنده نگاه دارد. حال می‌خواهید بگویید او موحد است؟ بله او موحدی است که خودش آن را تعریف می‌کند. چنین آدمی دنبال ایده‌های گوناگون هست، یکی از اینها هم حقوق بشر است که آن را نیز می‌پسندد و انتخاب می‌کند.
                


وی سپس به برخی نقدهایی که متوجه این خاستگاه می‌شود پرداخت و گفت: حال اگر نواندیشی را در این خاستگاه به جلو ببریم ممکن است که بپرسند که دیگر در این مسیر مسلمان به چه معناست؟ بگوید من موحد هستم و به بعد پنجم اهتمام می‌ورزم که شاید هم مثلا از آیات قرآن هم کمک بگیرم، این دیگر چه مسلمانی است؟ در پاسخ باید گفت که این دیگر چه سوالی است که «مسلمانی یعنی چه»؟! کسی که این سوال را می‌پرسد نشانگر آن است که معنای مسلمانی را از تاریخ گرفته و چون این طرح موجود با معنای تاریخی از مسلمان متفاوت است به آن ملتزم نیست، پس دیگر مسلمان محسوب نمی‌شود. این چه سوالی است؟ از ما موحد بودن خواسته‌اند یا مسلمان بودن؟ اینها معنای سیاسی پیدا می‌کند، یعنی نیا بیرون و عقلانی فکر نکن. یعنی بگذار تاریخ، تو مسلمان را تعریف کند. اینکه در جهان هم این تقسیم‌بندی‌ها مثل بودیسم و مسیحی و... وجود دارد هم همین طور، بودا از پیروانش نخواست که بودیست باشند، مسیح هم نخواست مسیحی باشند، حتی مارکس هم مارکسیست نبود. پس اصلا این سوال از کجا آمده؟


مجتهد با رد این‌گونه سوالات افزود: ممکن است از فقیهی بپرسند که چنین کسی بر اساس مبانی فقهی شما مسلمان است؟ که در تاریخ هم بوده، که فقهایی نیز داشته‌ایم که گفته‌اند اگر توحید و نبوت را قبول کند، کافی است و مسلمان است.

او در ادامه پاسخ‌گویی به این انتقادات با اشاره به اینکه برخی خواهند گفت که «این موحدان نبوت را طبق تعریف مرسوم قبول ندارند» گفت: آیا این نواندیش قبول ندارد که محمد پیامبر بوده؟ اصلا. اما می‌گوید منظور از نبوت این نیست که پیامبر دینی از سوی خدا با اوامر و مفاهیم معین آورده و از همه خواسته که آن امر خاص را اطاعت کنند و با آن زندگی کنند، این نبوت نیست.

مجتهد شبستری در همین راستا افزود که برای بررسی مفهوم نبوت باید به کتاب و سنت بازگشت و قبل از هر چیز می‌بایست به قرآن رجوع کرد که به اعتقاد وی نواندیشان‌دینی هنوز این پرونده را باز نکرده‌اند. وی با تاکید بر اینکه این یک بحث علمی است و نه دینی، افزود که در اینجا نمی‌خواهیم بررسی کنیم که وحی چیست بلکه می‌خواهیم بگوییم این متن چیست و چگونه قابل فهم است و آیا با تفاسیر گذشته می‌توان آن را فهمید و این یک کار علمی و فلسفی است.

این نواندیش دینی سپس به تعریف نبوت در خاستگاه مذکور پرداخت و گفت: نواندیشی دینی به این نتیجه می‌رسد که نبی یک نوع قرائت موحدانه از جهان کرده است و تجربه خودش هم این بوده که یک امداد الهی او را کمک می‌کند تا جهان را این‌گونه قرائت کند؛ آن یک قرائت توحیدی- الهی است و همه انسان و آسمان و تاریخ و... را به خدا بر می‌گرداند، اما آن قرائت را هر نواندیش دینی انجام می‌دهد و هرکس در حد توان خود می‌تواند چنین تجربه‌ای داشته باشد. مجتهد سپس با اشاره به اینکه وحی در دیدگاه نواندیشی دینی طریقیت دارد و نه موضوعیت گفت: در اینجا به این معنا نیست که من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید و باید به آن عمل کنید، اصلا چنین دعوی نیست که شما چنین چیزی ندارید و نمی‌توانید. وی سپس به سخنی از شمس اشاره نمود که «متابعت از پیامبر یعنی او به معراج رفت و گفت شما هم بیایید به معراج بروید» و خاطرنشان کرد که به این معنا ما تابع پیامبریم.

مجتهد پس از آنکه تعریف خود از این دین عقلانی را به اتمام رساند این چنین ادامه داد: حال اگر نواندیشی این مسیر را سیر کند دیگر نیاز نیست که بخواهد ثابت کند که وحی جنبه حجیت معرفت‌شناسی دارد یا خیر؟ قرآن را در کنار دیگر داده‌های موجود محترم می‌شمارد. بنابراین این دیگر برای ما مسئله نیست که اگر کسی ادعای وحی کرد بیاییم و بررسی کنیم که آیا حجیت معرفت‌شناختی دارد که ما دینمان را بر آن استوار کنیم یا خیر. البته دعوای کلامی خوبی است اما برای ما فعلا لازم نیست و موضوعیت ندارد. و یا مثلا بیاییم و سندیت تاریخی قرآن  و نسبت آن با پیامبر را بررسی کنیم. شبستری با اذعان به اینکه واژه موحد متاسفانه از مسلمان سالم‌تر مانده و بار معنای بهتری متباتر می‌کند گفت: مطمئنا آن موحد به نقد تاریخی آن کتاب هم می‌رسد، اما در همین مقدار است و او از هر چه که بتواند، استفاده معنوی‌اش را  می‌کند و همین برایش کافی است.

این استاد سابق دانشگاه تهران با اشاره به اینکه در عالم مسیحیت هم سال‌ها تلاش کردند که نقد تاریخی وثاقت تاریخی کنند اما آخر فهمیدند آن محتوا مهم است و نه نقد تاریخی، مدعی شد که اصلا بحث بررسی وثوقیت تاریخی از مسیحیت آمده و در توضیح آن افزود: در الهیات مسیحی گذشته عیسی فرزند خدا به معنای کلمه خداست. این کلمه در سطح زمین متجسد شده و او کلام خداست و آنچه او می‌گوید یعنی خدا آن را می‌گوید. متالهان مسیحی معتقدند که آنچه عیسی می‌گوید معرفتی است که نه از حس و نه از عقل به وجود می‌آید و از دسته سومی است و هیچ تجربه انسانی به آن راه نمی‌یابد. پس باید حواسمان را جمع کنیم و از طریق هر آنچه او گفته، آن معرفت را دریابیم. کتاب مقدس هم تفسیر حرف عیسی است و اینجا مشکل به وجود می‌آید که چگونه این سخن عیسی را که پیش از 2000 سال از آن می‌گذرد و با آن مشکلات گردآوری شده را می‌توان به دست آورد و درک کرد؟ به اعتقاد آنها این سخن نجات‌بخش است و باید دید که چگونه می‌توان آن را از نسلی به نسل دیگر با حفظ این نجات‌بخشی منتقل کرد. این چیزی است شبیه منتقل کردن نفس یک پیر یا قطب. خوب حالا مسئله مسیحیت این بود که ای متالهان مسیحی بیایید و بگویید : 1-وثوقیت این کتاب 2- حجیت معرفت شناسی آنها را. وی با بیان اینکه به نظر من اینها مسئله ما نیست افزود: متالهان ما برعکس مسیحیت که معتقد است که معرفت مسیح یک معرفت مستقل است، می‌گویند که خداشناسی از سه طریق ذوق و وحی و فلسفه به دست می‌آید و اصلا بحث ما با آنها فرق می‌کند. مجتهد این طور این بخش از سخنان خور را به پایان برد که اگر بخواهیم در اسلام نواندیشی داشته باشیم، این مسایل برای ما موضوعیت ندارد.

وی سپس به صورت مسئله اصلی بازگشت و پرسید که حال چنین انسان موحدی که پیامبر را به پیامبری قبول دارد، چگونه حقوق بشر را می‌پذیرد؟

وی در پاسخ به این پرسش گفت که این موحد می‌گوید من با انگیزه اخلاقی حقوق بشر را می‌پذیرم، اینکه هر انسانی فی نفسه غایت است و ابزار نیست و به این دلیل باید حیثیتش حفظ شود، آزادی بیان داشته باشد و... از این رو این فرد موحد، حقوق بشر را می‌پذیرد.

دکتر شبستری با اشاره به اینکه «برخی می‌گویند این ایده حقوق بشر در قرآن نیست»؛ به تشریح دو عکس العمل متفاوت در قبال این گفته پرداخت و اظهار داشت: عده‌ای می‌خواهند بگویند هست. من این کوشش را موفق نمی‌دانم و اگر هم باشد در آن حد نیست که بتوان حقوق بشر مدرن امروز را به آن مبتنی کرد.  اما عده ای هم می‌پذیرند که این مسایل در قرآن نیست و حتی مسایلی در قرآن هست که معارض با حقوق بشر هست (مثل بحث تساوی زن و مرد در باب ارث). ایشان می‌گویند چرا موحد نتواند اینها را کنار بگذارد؟ مگر به توحید و نبوت پیامبر ضرر می‌رساند؟ در چارچوب تفسیر شایع، فقها این را می‌گویند، ولی در نواندیشی دینی به معنای مذکور چرا نتوان گفت که امروز ایده‌هایی هست که در آن موقع نبوده و یا حتی درآن موقع مخالف با امروز بوده و این را امروز کنار می‌گذاریم.

مجتهد تاکید کرد که این روند فقهی موجود یک بناگذاری بوده است و می‌توانسته چیز دیگری باشد و این تفسیر بر اساس حرفی از شافعی است که می گوید: در هر امری از امور، دستوری در کتاب هست که باید به آن رجوع شود و سپس گفته شده برای خدا در هر واقعه‌ای، حکمی است که باید رفت و آن را جست که این در زمان رسول اکرم نبوده و یک بناگذاری بوده است. وی سپس ادامه داد که از بعد هرمنوتیک، می‌توان این بناگذاری را کنار گذاشت و می‌توان کتاب را از موضع دیگر خواند مثلا به قرآن به عنوان یک کتاب اخلاق بنگریم.


جا انداختن
مجتهد شبستری در فراز پایانی سخنرانی خود از موضوعی به نام «جا انداختن» سخن راند. او گفت که ما فکر می‌کنیم که وقتی یک چیزی را گفتیم و نوشتیم دیگر تمام است، خیر. حرف معقول زدن تازه اول راه است و چیزی لازم دارد به نام «جا انداختن در جامعه». سد و موانعی هست که نمی‌گذارد جا بیفتد و عواملی نیاز هست که این را جا بیاندازد. وی در ادامه ادعای برخی که دلیل عدم رواج عوامل نواندیشی دینی در جامعه و عرصه عمل  را مشکلات نظری این جریان می‌دانند را رد کرد و گفت جا انداختن نیاز به عواملی علاوه بر قوت نظری دارد.

وی در ادامه با ذکر خاطره‌ای تعریضی هم به آن دسته از افرادی زد که چندان روی خوشی به دین ندارند و می‌گویند که دین با دموکراسی جمع نمی‌شود. او گفت با این نشدن گفتن‌ها، نشدن را تقویت می‌کنیم و از ایشان خواست که بگذارند مسایلی چون دموکراسی با همین رنگ دینی بین مردم جا بیافتد و راه تجدد و دموکراسی و حقوق بشر را صاف کند.

در پایان برنامه هم پرسش و پاسخ مختصری  برگزار گردید، که در جریان یکی از پاسخ‌ها مجتهد با اشاره به زحمات افرادی چون اقبال گفت: افرادی چون اقبال وپس از او خدمت بزرگی کرده‌اند و بحث‌های امروز نتیجه سالها زحمات امثال ایشان است که البته عوارضی هم داشته، اما مهم این است که اینان این جاده را ایجاد کرده‌اند که من امروز می‌نشینم و این حرف‌ها را می‌زنم و این خود نوعی موفقیت است.



پ.ن: مطلب رو چن هفته ای بود که آماده کردم.  مردد بودم که اون رو تو وبلاگ کار کنم یا نه. چون احساس کردم شاید ناقص باشه و مطلب رو شهید کنم.
ولی هر چی وایسادم خبری نشد و ما هم با رعایت حداکثر امانتداری ممکن دل رو زدیم به دریا. ایشالا که مقبول سینه چاکان دانش اوفتاد. :))
+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1389ساعت 21:50  توسط من  | 

 

به دلیل فقدان تعادل بین مقتضیات زمان و احکام شرع

مجلس قانون‌گذاری مشروطه فشل شد


 

گفت‌و‌گو با حجه­ الاسلام دکتر داود فیرحی




عکس ها: علی اشرف فتحی



سید شهاب الدین کاظمیان: پس از پیروزی مشروطه و با تاسیس مجلس قانون­گذاری، شاهد دو رویکرد کاملا متفاوت از سوی نهاد مرجعیت و فقها نسبت به قانون بودیم. این امر بهانه­ای شد تا به سراغ دکتر فیرحی عضو هیات علمی دانشگاه تهران برویم تا ضمن تشریح دیدگاه­های فقهی آن دوره به آسیب­شناسی دستاوردهای فقهای ناظر بر مجالس مشروطه بپردازیم.

 

در دوره مشروطه گروهی مانند آخوند خراسانی و میرزای نایینی به دفاع از نهاد مجلس شورا برخاستند و برخی مانند شیخ فضل­الله نوری مخالفت کردند و هر دو گروه هم سخت بر دیدگاه خود پایبند بودند و حتی فتاوایی علیه یکدیگر صادر کردند. در ابتدا اگر می­شود برای اینکه درک مشترکی از آن فضا داشته باشیم توضیحی در باب این تعارض دیدگاه­های فقهی در آن دوره بدهید .

فقها در آن زمان برداشت مهمی از مشروطه و همین طور دولت قاجار داشتند. یکی از موضوعاتی که در این دوره طرح شده بود بحث از رابطه علما، دین و دولت بود و اصل مسئله هم این بود که مشروعیت دولت به دلایلی و تا حدود زیادی شکسته شده بود. در نهادهای مذهبی دو فرض وجود داشت که هر دو با دولت به مخالفت برخاسته بودند. یک فرض، نظریه‌ای بود که از درون مکتب مرحوم شیخ‌انصاری برخاسته بود که می­گفت در دوره غیبت حکومت مشروع تعطیل است و تنها ما باید ظلم را محدود کنیم. این یک نگاه خاصی بود که در این دوره به دولت شده بود. از جمله شاگردان این مکتب مرحوم آخوند خراسانی و علامه نایینی و شهید مدرس بودند. جریان فکری دیگر هم وجود داشت که شاید می‌توانست بیشترین نقش را در این دوره داشته باشد. این جریان در دوره غیبت طرحی به عنوان ولایت فقها داشت که در آثار بزرگانی چون صاحب­جواهر خود را نشان می‌داد. این مکتب به رغم اینکه به فقها ولایت عامه می داد اما مهمترین شرطش بسط ید فقها و امکان پشتیبانی مردم از آنها برای حکومتی بود که بنا به تعریف وجود نداشت.  هرچند که امروز می بینیم که برخی در موافقت با مشروطه به شیخ فضل الله نوری می تازند و از آن طرف هم برخی در رد مشروطه به مرحوم نایینی خرده می‌گیرند و یا حداقل تعریف‌های آن چنانی از شیخ فضل‌الله می‌کنند، ولی من احساس می کنم که صرف نظر از این مناقشه که کاملا جناحی است، ما نیاز داریم که کنه هر دو جریان و استدلال‌های آنها را بفهمیم. تا از درون این منازعات درسی برای امروز داشته باشیم. من سعی می کنم ابتدا تمرکزی کنم بر کانون بحث و اینکه اصلا چرا این مناقشه در باب مشروطه و تعارض دیدگاه ها در باب مجلس قانون‌گذاری به وجود آمد. به نظر من برای مطالعه مشروطه و بحث قانون‌گذاری و بحران های مربوطه، توجه به رساله کوتاه و مهم مرحوم شیخ فضل‌الله نوری تحت عنوان «رساله در حرمت مشروطه» حایز اهمیت هست. همان‌طور که می‌دانید آن یک رساله فتوایی - استدلالی هست. یعنی یک فقیه فتوایی می‌دهد و خودش را ملتزم می‌کند که به ادله فتوایش بپردازد. مرحوم شیخ فضل‌الله در آن رساله بیشترین تأکید را روی حرمت مشروطه داشت. بعد از او می‌پرسیدند که حرمت مشروطه یعنی چه؟ ایشان می‌گفت اگر مشروطه را خلاصه کنیم بر می‌گردد به قانون‌گذاری.  سوالی که مرحوم شیخ فضل‌الله طرح می‌کند سوال کلیدی و مهمی است. می‌گوید که وقتی ما  می‌خواهیم قانون بگذاریم، ابتدا باید تصور کنیم که راجع به چه چیزی قانون گذاشته می‌شود. آیا این قانون در واقع قانونی است که درون احکام شرع هست یا بیرون احکام شرع قرار می‌گیرد؟ طبق اصل پذیرفته شده جامعه فقهی انسان موجودی است آزاد که قادر به تصرف در طبیعت هست، اصطلاحا می‌گویند انسان نسبت به انسان‌های دیگر آزاد است یعنی ولایتی نمی پذیرد، اما نسبت به طبیعت کارش مباح است و می تواند تصرف کند. در نظریات فقهی این بحث هست که هیچ چیز برای انسان نمی‌تواند تولید الزام کند اعم از امر و نهی، مگر اینکه دلیل شرعی داشته باشد. وقتی شیخ فضل‌الله به قانون نگاه می‌کرد، می‌دید که جنس قانون عبارت است از تولید الزام، یا منع می‌کرد و یا اجبار. سوال مرحوم نوری این بود که این الزام دلیل شرعیش کجاست؟ مگر این طور نیست که «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه». پس این الزام از کجا پیدا می‌شود؟ ایشان می‌گفت احکام فقهی به سه دسته تقسیم می‌شود، یک دسته واجب هست، دسته دیگر حرام که در هر دو الزام هست. در  یکی الزام بر انجام امری است و در دیگری الزام به ترک امری. در یکی ترکش عقوبت دارد و دیگری انجامش. ما این الزام‌ها را داریم و همه آنها دلیل شرعی دارند. حال ما یک حوزه‌ای داریم به نام حوزه مباح که اختیارش در دست خود فرد مکلف می‌باشد که چگونه در آن تصرف کند. مثلا غذا بخورد یا نخورد. خوب اگر ما این تقسیم بندی را قبول کنیم، در این صورت قانون که نمی‌خواهد واجب را حرام کند و حرام را واجب، چرا که اگر این کار را بکند کاملا غیر شرعی است. اگر هم حلال را واجب و حرام را نهی بکند هم باز کار بیهوده‌ای است. به نظر می‌آید که قانون بیشترین تصرفش در حوزه مباح هست و در این حوزه هم سلب اختیار از انسان‌ها بدون دلیل شرعی محکوم به حرمت هست. به همین دلیل است که مرحوم شیخ فضل‌الله از قانون‌گذاری انتقاد می‌کند. و به همین دلیل هم هست که اعتقاد دارد چون مجلس مشروطه تصرف در آزادی‌های مردم بدون مجوز شرعی می‌کند، تصرفش حرام است.

ایشان سه ایراد به قانون می‌گیرد. می‌گفت اساسا همین نوشتن قانون حرام است چرا که شما دارید در باب آنچه که تعهد شرعی به آن هست، متنی می‌نویسید که مردم را به آن ملتزم کنید که اصولا دلیلی ندارد و این خود نوعی بدعت است، دوم تولید الزام با این قانون حرام هست چون شما کسی را منع می‌کنید که منع نشده و الزام می‌کنید که الزام نشده. شما کسی را مجبور می‌کنید مالیات بدهد، اینها از کجا می‌آید. پس ایشان می‌گفت این الزام، الزام بدون ملزم شرعی است که حرام است. سومین ایراد هم اینکه حالا شما قانون می‌نویسید، مردم را هم الزام می‌کنید، بعد برای تخلف مجازات هم صادر می‌کنید که این مجازات هم دلیل شرعی ندارد. مرحوم شیخ فضل‌الله از همین زاویه نقد خود را شروع می‌کند و بعد نتیجه می‌گیرد که اگر ما بخواهیم در حوزه مباح تولید الزام بکنیم، هیچ راهی ندارد مگر از ناحیه ولایت باشد، که آن ولایت بنا به تعریف وجود نداشت. به این ترتیب دولت دارد تصرف می‌کند در حوزه‌ای که در اختیارش نیست. این انتقادی بود که مرحوم به مشروطه وارد می کردند و به نظر می رسد هنوز هم این انتقاد سر جای خود باقی است و باید پاسخی برای آن یافت.

 

پس به نظر شما مرحوم شیخ فضل‌الله با اصل قانون‌گذاری مشکل داشته‌اند. چون برخی معتقدند که مرحوم نوری با اصل مجلس قانون‌گذاری مشکلی نداشته اند اما با فضا و افرادی که در آن دوره مسوول انجام این مهم بوده‌اند مشکل داشته‌اند و به همین دلیل آن را رد می‌کرده‌اند و البته این صریح گفته ایشان هست در یک سخنرانی می‌گوید: "کدام عالمی است که می‌گوید مجلسی که تخفیف ظلم نماید واجرای احکام کند بد است و نباید باشد ..."

من چنین برداشتی ندارم. حداقل بگوییم که تنها متنی که بازمانده قطعی از ایشان هست آن رساله حرمت مشروطه است که در آن مرحوم نوری ایراد فقهی به قانون‌گذاری دارد و قانون‌گذاری را هم اساس مشروطه می‌داند و به این دلیل هم حکم به حرمت مشروطه می‌دهند. در واقع ایشان تصورش از مجلس، یک مجلس مشورتی است و نه مجلس قانون‌گذاری، مجلسی که بتواند راهکارهای اجرای شزیعت را پیدا بکند و ظلم را بکاهد، در واقع دولت را ملتزم به شریعت کند، از این جهت کار خیلی مهمی است ولی شیخ فضل‌الله نوری به مجلس به مثابه کنستیتاسیونی که دارد قانون وضع می‌کند، چنین نظری اساسا ندارند.


پس اگر این طور باشد ایشان با سلطنت هم مشکل پیدا می‌کنند؟ مثلا در باب همان مالیات.

شیخ فضل الله آنجا توضیح خوبی دارد نسبت به این مسئله. ایشان معتقد است که آن گونه که در ادبیات آن دوره به آن توجه می‌کردند، سلطان و حاکم، حاکمیت نداشتند و این شریعت بود که حاکمیت داشته و سلطان فقط بازوی اجرایی شریعت بوده. یک جمله‌ای هست در ادبیات شیخ فضل‌الله که دیگران هم آن را تکرار کرده‌اند، می‌گوید که شریعت کلیات قوانین را وضع می‌کند که اصطلاحا می‌گفتند «کبرویات»، بعد می‌گفتند که حاکم فقط تصرفش در «صغرویات» هست. صغرویات یعنی مکانیسم اجرای شریعت را چگونه تنظیم کند بهتر است، مثل بخش‌نامه‌هایی که امروزه دولت در راستای اجرای قوانین مجلس وضع می‌کند. صغرویات در همین حد است. بنابراین شیخ فضل‌الله نوری اساسا به پادشاه به عنوان منبع قانون‌گذاری توجه نمی‌کند و به همین دلیل هست که ایشان به دنبال عدالت هست. عدالت یعنی ملتزم کردن دربار و پادشاه به شریعت، چون همه چیز را آن مرحوم در شریعت می‌بیند و درست هم می‌بیند. در واقع ایشان مخالف آزادی نبود و این از ادبیات شیخ بر نمی‌آید. شیخ فضل‌الله مخالف محدودیت محدودکننده آزادی بود. یعنی آن چیزهایی که قوه مباح را از دست مردم می‌گیرد. اتفاقا مرحوم شیخ فضل‌الله معتقد به یک حکومت حداقلی بود در حالی که در آن دوره حکومت به سمتی پیش می‌رفت که برای همه چیز می‌خواست قانون وضع کند. بنابراین شیخ فضل الله نه طرفدار استبداد هست و نه طرفدار مشروطه. ایشان طرفدار عدالت بود. عدالت هم یعنی همان اجرای شریعت؛ شریعت باتمام  حوزه‌هایش، حرامش و واجباتش و حوزه فراخ مباح.  حال اگر شیخ فضل‌الله در این مناقشه دوگانه سرانجام طرف استبداد را می‌گیرد، به خاطر استبداد نیست. بلکه به خاطر ترس از مشروطه هست. این موضع‌گیری‌های دوگانه همیشه هست و نمی‌شود مواضع یک متفکر را که در منگنه اجتماع  شکل می‌گیرد با اندیشه‌اش یکی دانست.

دلایلی که دیگر فقها در رد ادعای شیخ و در دفاع از قانون‌گذاری مطرح کردند چه بود؟

این بحث، بحث وسیعی بود که طرح شد و رسایل گوناگونی برای جواب به آن نوشته شد که از مهمترین آنها رساله تنبیه‌الامه مرحوم نایینی است. این رساله مبنای شیخ فضل‌الله رو می‌پذیرد که مباح بالاصل و بالذات، قابلیت تبدیل شدن به الزام را ندارد. در واقع مرحوم نایینی از سنت فقاهتی خارج نمی‌شد. ایشان هم شریعت را به واجب، حرام و مباح بالاصل تقسیم می‌کرد . فقط نایینی می‌گفت در بسیاری از موارد مباح بالاصل اختیار دست خود مکلف یا انسان است و انسان‌ها با اختیار خودشان حقوق خود را واگذار می‌کنند. من جا دارد که اینجا در باب دو واژه حق و حکم توضیحی بدهم. در ادبیات اسلامی، ما حقوقی داریم و احکامی. احکام عبارت است از آن مجعول شرعی که مکلف قادر به اسقاط آن نیست و فقط خود شارع می‌تواند آن را اسقاط نماید که آن هم راه بدیل دارد. به عنوان نمونه اگر روزه واجب هست شما نمی‌توانید از آن تخلف کنید  و اگر مثلا به دلیل اضطرار نتوانید آن را انجام دهید، راه‌های بدیل دارد که آنها را هم شارع مشخص کرده که مثلا قضا به جا بیاوریم یا کفاره بدهیم. ولی خود شریعت مجموعه حقوقی قرار داده تحت عنوان مباحات که شارع آنها را وضع کرده اما اسقاطش را به دست خود مکلف گذاشته است. مثلا من آزادم که بخشی از کارم را که منافع بدنم هست را واگذار کنم به کس دیگری. من نمی­توانم آزادی‌ام را بفروشم و برده شوم، اما می‌توانم بخشی از آزادی‌ام را واگذار کنم، چگونه؟ مثلا من هفته ای چند ساعت کار کنم برای کسی در قبال پولی، آیا در اینجا من حق آزادی را آزادانه سلب نکردم؟ از طریق قراردادها. در واقع مرحوم علامه نایینی تصورش این بود که حوزه حقوق می‌تواند از طریق انتخاب آزادانه انسان‌ها تبدیل به قانون شود . انسان‌ها آزادانه می توانند از حقوق خودشان بگذرند تا به منافع و حقوق دیگری برسند. به این ترتیب آدم‌ها در بسیاری از حوزه‌ها از حقوقشان می‌گذرند تا به حقوق جدیدتری برسند. اگر این طور هست پس قانون در حوزه مباح، حرام شرعی ندارد، بلکه قانون در حوزه مباح تجمیع قراردادهای افراد و شهروندان است. افراد به خاطر نیازهایشان وارد توافق‌هایی می‌شوند، تا اینجا آگاهانه و آزادانه از حقشان می‌گذرند که قانونی شکل بگیرد. حالا که آزادانه از حقشان گذشتند، این قانون بالعرض هم وجه شرعی پیدا می‌کند چون که وفای به قراردادها و عهود الزام شرعی دارد. از این جهت نه به طور اولا و بالذات قوانین الزام شرعی داشته باشند بلکه ثانیا و بالعرض، یعنی از طریق قرارداد یه طور آزادانه و از طریق اوفوا بالعقود که یک واجب شرعی است تمام قراردادها مشروع می‌شوند و الزام شرعی پیدا می‌کند و شکستن این الزام‌ها شکستن شریعت محسوب می‌شود. به این ترتیب قوانین در حوزه مباح شکل می‌گیرد. نه حرامی را واجب و نه واجبی را حرام می‌کند. اما در حوزه مباحات دارد تعهدات متقابل به وجود می‌آورد. مرحوم نایینی از این زاویه بحث را دنبال می‌کرد.

در این دیدگاه حوزه قانون روشن است، حوزه قانون حوزه‌ای است که نصوص شرعی وجود ندارد یعنی حکم واجب و حرام شرعی وجود ندارد. در حوزه مباح بالاصل آدمی می‌تواند انواع قراردادها را تنظیم کند و فقط یک شرط عدمی دارد و آن اینکه نباید مغایر شرع باشد. به عنوان مثال شما می‌توانید انواع قرارداد در باب تولید انگور ببندید اما قراردادی در باب فروش شراب نمی‌توانید ببندید. اگر این طور باشد در واقع اینجا فقه، قانون‌گذار نیست بلکه فقه ناظر قانون‌گذاری است. چنین بحثی را  مرحوم نایینی داشت.

مگر شیخ فضل‌الله هم در باب پیشنهاد نظارت فقها بر مصوبات مجلس در پی همین امر بود؟

نه. یحث نظارت فقها ، یحث تنزیلی  مرحوم شیخ هست، یعنی مرحوم شیخ احساس می‌کند که دارد فضا کاملا از دست می‌رود، و به همین دلیل آن بحث را مطرح می‌کنند که البته تغییراتی هم در آن لایحه پیشنهادی شیخ وارد شد و به تصوب رسید. پس وقتی شما چنین مسئله ای را می‌بینید آنجاست که قانون چند ویژگی از نظر کسانی که آن را می‌پذیرند پیدا می‌کند . اولین ویژگی این است که در حوزه مباح هست. دوم در حوزه مباح به اعتبار احترام به حقوق آدم‌ها شکل می‌گیرد. سوم اینکه قرارداد ناشی از حقوق و رضایت آدم‌ها هستند. چهارم اینکه این قراردادها نباید مخالف شرع باشند. یعنی در حوزه منصوصات شرعی... 

به نوعی همان بحث منطقةالفراغ شهید صدر...

نه. ادبیات مرحوم صدر معنی دیگری دارد. مرحوم نایینی چیزی دارد به نام رخص (حوزه آزادی‌ها)  که در آنجاست که این مسئله بحث می‌شود.

بعد هم از طریق «اوفوا بالعقود» الزام ثانیا و بالعرض شرعی هم ایجاد می‌شود. برای نایینی نوشتن قانون، اساسا شبیه نوشتن قرارداد است. به این ترتیب می‌توان گفت که قانون اساسی عبارت است از ضمانت­نامه قراردادها. مرحوم نایینی چنین بحثی را دنبال می‌کرد.

 

جناب دکتر آیا اساسا فقهای دوران مشروطه درک درست و کاملی از قانون داشته‌اند یا بالعکس، ایشان با یک فهم ساده‌انگارانه‌ و سطحی به این موضوع پرداخته‌اند؟ اگر ما قانون را مجموعه قواعد کلی که بر اساس مصالح عمومی است بگیریم، کدام یک از فقهای ما درک صحیح‌تری از قانون داشته‌اند؟ مثلا وقتی بحث از مصالح عمومی به میان می‌آید، بحث امت مطرح نیست و ملت موضوع قرار می‌گیرد. آیا می‌توان با عنایت به این موضوع حتی این نتیجه را بگیریم که شیخ فضل‌الله درک درست‌تری از قانون داشته و شاید به همین دلیل مخالفت می‌نموده؟ چرا که دو مسئله عمده‌ای که شیخ به آن می‌تازد بحث از «مساوات» به معنای برابری مسلمان و غیر مسلمان و همچنین بحث «حریت» است که در گفتمان مشروطیت پدید آمده بود.

برخی معتقدند که علمای عصر مشروطه درک درستی از قانون نداشته­اند. اما تحقیقاتی که من داشتم این نظر را تایید نمی‌کند. چون که مناقشه جدی شیخ فضل‌الله نوری و مرحوم نایینی بر سر قانون نشان از درک بالای هردو از ماهیت قانون است. علاوه بر آنچه که تا به حال گفتم، ببینید برای نایینی اساسا در حوزه مباح چیزی به نام حکم شرعی نیست که شما آنجا مسلمان باشید یا غیر مسلمان. در واقع همان طور که شما می‌توانید خانه خود را به یک غیر مسلمان بفروشید، می‌توانید از یک غیر مسلمان خانه بخرید. پس شما می­توانید معامله کنید. در واقع اگر شما در حوزه مباحات وارد شوید دیگر مسلمانی و غیرمسلمانی ندارد. این بحث کاملا مهم و جدی است. شیخ فضل‌الله هم متوجه این امر هست که آن را هم توضیح خواهم داد. مرحوم نایینی اساسا می‌گوید حوزه مباح، حوزه قرارداد هست، شما هم می‌توانید قراردادها را مستقیما تنظیم کنید و هم می‌توانید به واسطه و از طریق وکلا. حال اگر شما بخواهید این کار را با وکلایتان انجام دهید، مرحوم نایینی اساسا در وکالت شرط مذهب نمی‌گذارد. چون که شما می‌توانید غیر مسلمان را وکیل خود کنید و برعکس، اصلا در وکالت مذهب شرط نیست.  همین الان هم ما این کار را می‌کنیم. مثلا در دیوان لاهه ما وکیل غیرمسلمان گرفته‌ایم. پس از منظر مرحوم نایینی وقتی نگاه می‌کنیم اساسا در وکالت نه جنسیت اهمیت می‌یابد و نه مذهب. یعنی مردی می‌تواند زنی را وکیل کند و برعکس. به همین دلیل هست که مرحوم نایینی می‌گوید اگر مسلمان باشد، یکی از شرایط این است که عرق مذهبی داشته باشد، و اگر مسلمان نباشد حداقل عرق ملی داشته باشد. حال مردم آزادند که وکیل بگیرند یا نگیرند. وقتی به نایینی رجوع می‌کنیم ایشان دو یا سه شرط بیشتر نمی‌شمارد، می‌گوید که آگاه به مسایل سیاسی باشد، بی غرض و بی طمع باشد و دیگر اینکه عرق مذهبی و ملی داشته باشد. نمی‌گوید مرد یا زن باشد، نمی‌گوید مسلمان یا غیر مسلمان باشد، اگر این بحث را دنبال کنیم برای مرحوم نایینی بحث ملیت حل شده بود. در واقع مرحوم نایینی اصلا کاری به ملیت ندارد. یعنی کاری نداشت به اینکه مثلا معنای باستان‌گرایانه از ملیت داشته باشد. انسان‌هایی در یک جغرافیایی جمع می‌شوند و برای خود قراردادهایی ایجاد می‌کنند و زندگی خود را اداره می‌کنند. این انسانها ممکن است بخشی از آنها مسلمان شیعه باشند، برخی سنی و مابقی هم دیگر اقلیت‌ها. اما آنچه که مهم هست مثلا در آن بازار، این است که چون مسلمان‌ها در اکثریت هستند، پس کالای غیرشرعی به فروش نرسد. وقتی که نایینی چنین بحثی را دارد به نظر می‌آید که مفهوم قانون را دارد می‌فهمد. مرحوم شیخ فضل‌الله هم آنگاه که می‌گوید قانون تولید الزام می‌کند و برای متخلفین مجازات تعیین می‌کند معنی قانون را می‌فهمد. آنجا که شیخ فضل‌الله نوری ایرادی را در باب مساوات می‌گیرد و ایرادی در مورد آزادی و حریت می‌گیرد، نیاز است که این بحث ها جور دیگری توضیح داده شود که هنوز هم این کار صورت نگرفته. به نظر من می‌آید که شیخ فضل‌الله وقتی که از مساوات صحبت می‌کند در واقع تصورش این است که آدم‌ها نابرابرند. خوب بله آدم‌ها نابرابرند. یکی قوی است و دیگری ضعیف. یکی عبد است و یکی حر. یکی زن است و دیگری مرد. بنابراین در ظرافتشان با هم فرق دارند. یکی مسلمان است و دیگری غیرمسلمان. بنابراین در دیه متفاوت هستند. اما مگر قانون‌گذاری با اینها کار داشت. قانون‌گذاری فرقش در این بود که چه این دیه‌اش با من فرق کند و چه نه، شما وارد قرارداد می‌شوید و معامله می‌کنید. بنابراین آزادی مدنی اساسا ربطی به آن عبودیت شرعی نداشت. خوب همه عبد هستند اما همه عبد هستند به این معنا نیست که هیچ‌کس قدرت معامله ندارد. همه که محجور نیستند. همه که یتیم نیستند. در واقع همه عبد هستند، اما آزادند و می‌توانند قانون وضع کنند. به این ترتیب به نظر می‌آید که بحث‌های مربوط به حریت و آزادی که شیخ فضل‌الله دارد دنبال می‌کند در یک حوزه‌ای است که اگر وقت شد توضیح می‌دهم.



 

پس می­شود این طور نتیجه گرفت که در این مورد، دعوای شیخ و مرحوم نایینی ناشی از تفاوت در دیدگاه و گفتمان نیست بلکه تفاوت در تلقی متفاوت از یک موضوع واحد هست؟

بله. چون نایینی هم پذیرفته بود که مسلمان و غیرمسلمان در احوال شخصیه و احکام شرعیه متفاوت هستند.  مرحوم نایینی هرگز مخالف ارث صحبت نکرد. نایینی می‌گفت قانون در حوزه‌ای است که نص شرعی وجود ندارد. حال سوالی که هست این است که آیا ما همه مسایل را حل کرده و همین چند مسئله اختلافی مانده؟ یعنی همین مسئله زن و مرد و یا تفاوت دیه مسلمان و غیر مسلمان؟ ما هزار و یک کار انجام نشده داریم. درواقع در غیرمنصوصات شرعی اساسا چه کسی گفته (به غیر از بحث ارث) زن و مرد در معاملات نابرابر هستند. به این ترتیب نایینی داشت بحث را از این زاویه دنبال می‌کرد و شیخ فضل‌الله نوری هم می‌دانست که بحث کجا هست. اما شبهه‌ای که شیخ طرح می کند جای دیگری است. اگر به این شبهه جوابی داده شود، راه به دموکراسی تا حدودی باز می‌شود.

ببینید. اصل قضیه این است که شیخ فضل‌الله می‌گوید مباح فی‌الاصل در اختیار منِ نوعی هست، و کسی نمی‌تواند آن را از من سلب کند. مرحوم نایینی می‌گوید حوزه مباح اساسا حوزه اختیار و حقوق من است و من می توانم آن را واگذار کنم. شیخ هم همین را می‌گفت. او هم می‌گفت می‌توان واگذار کرد. اما داستان را بیایید کمی ادامه دهیم. در حوزه حقوق خصوصی اگر صد نفر هم با هم توافق بکنند، توافقشان درست است اما نمی‌توانند توافقشان را روی صد و یکمین نفر اعمال کنند. یعنی من به نماینده مجلس رای نداده‌ام، یا به کسی که رای داده‌ام، آرای  لازم را نیاورده و دیگری به مجلس رفته، خوب حالا آن‌کس که به مجلس رفته و قانون وضع می‌کند و این قانون برای هر دو ما اعمال شود(چه منی که رای نداده‌ام و چه کسی که رای داده ولی آن فرد انتخاب نشده) و الا آنکه رای داده به آن نماینده مشکل شرعی ندارد و خودش وکیل گرفته. اما من چی؟ در حوزه امور مباح من باید با رضایت از اختیار خودم بگذرم، ولی مگر بسیاری از مردم با رضایت گذشته‌اند؟ این طور نیست. باز هم در حوزه امور مباح وکیل که تعیین می‌کنید، برایش اختیارات مشخص می‌دهید. حال مگر حوزه قانون‌گذاری اختیاراتش مشخص است؟ در هر چیزی مداخله می‌کند و خیلی اتفاق افتاده که قانون‌گذاران در حوزه‌هایی وارد شده‌اند و تصویب کرده‌اند که رای‌دهندگان هم حتی قبول ندارند. در این شرایط چه کار باید کرد؟ یعنی در واقع قراردادهای این حوزه زمانی معتبر هست که تمامی افراد حضور داشته باشند. حالا آیا قراردادی می توان تصور کرد که بخشی از افراد حضور داشته باشند و بر همه اعمال شود؟ چه طور می شود تصور کرد؟ حتی اگر یک نفر هم مخالف باشد، نمی شود. مثلا من اینجا نشسته‌ام و مالیات نمی‌دهم. آیا می‌توان بر منی که راضی نیستم مالیات ببندید؟ این را چه کار باید کرد؟

خیلی ها معتقد هستند که قرارداد اجتماعی یک قرارداد پیشین برای خودش هست. مثلا در تحقیقات علمی یک پیش فرض نهفته وجود دارد که همیشه این قانون عمل می‌کند به فرض یکسانی شرایط. خوب برخی هم معتقدند که در نظریه‌های مربوط به قراردادهای اجتماعی همیشه یک شرط پیشین نهفته است. و آن اینکه همه می‌پذیرند که اکثریت اولویت داشته باشد. یعنی آن کسی هم که رای نداده و یا کاندیدایش رای نیاورده او هم می‌پذیرد که همان طور که اگر من اکثریت بودم او اطاعت می‌کرد، اگر او هم اکثریت باشد من باید اطاعت کنم. در واقع دو قرارداد دارد شکل می‌گیرد، یکی قرارداد بین جماعت که اکثریت را جدی بگیریم، این قرارداد ناگفته و نانوشته است و آن یکی هم عبارت از این است که ما با افراد چگونه قرارداد می بندیم. خوب اگر این بحث مبنای فقهی‌اش درست شود، در واقع می‌توان گفت که مرحوم شیخ فضل‌الله نوری خلع سلاح می‌شود. اما اگر این مبنای مشروعی نداشته باشد کل استدلال نایینی از هم می­پاشد. این بحث امروز هم هست که آیا مجلس برآیند قراردادهاست یا مجلس یک مجلس ولایتی است. یعنی در شرایط عدم اجماع کارها زمین خواهد ماند و باید ولی، متولی امور باشد و در این راستا کسانی تعیین می‌شوند و شما باید رای بدهی، شما هم  از بین چند گزینه مشخص شده یکی را انتخاب می‌کنی که دیگر اشکالی ندارد. این بحث ها مباحثی است که در مورد مشروطه اهمیت دارد.

 

آیا می‌شود در قالب بحث «حفظ نظام مسلمین» به این مسئله پرداخت و آن را توجیه کرد؟

نه. در نظریات قبلی حفظ نظام امری ولایی است. یعنی جزء اموری است که دارد ولی انجام می‌دهد و بنا به تعریف هم در دوره مشروطه نیست و حداقل الآن هست که چنین کاری دارد صورت می‌گیرد. ببینید آنچه که در جامعه بسیار اهمیت دارد این است که ما همیشه دو نوع احکام داریم. احکامی که جنبه ولایی دارند مثل احکام جهاد. دولت این کارها را می­کند. آنچه که در دولت مشروطه مهم است، وجوه خدماتی و مدیریتی دولت است که از طریق قانون‌گذاری  انجام می‌گیرد و این قسمت جدی هست که آیا امکان قانون‌گذاری در این حوزه‌ها هست یا خیر؟ اگر برویم به سمت بحث حفظ نظام و اینها، دیگر بحث از حوزه انتخاب و قرارداد فاصله می‌گیرد و مبنای اکثریتی‌اش هم گم می‌شود.

 

به عنوان آخرین سوال، از آنجا که مرحوم شهید مدرس یکی از مجتهدین منتخب برای شورای نظارتی فقها در مجالس مشروطه بود، این شورا در عمل چقدر توانست منویات شیخ فضل الله نوری و دیگر حامیان آن را برآورده کند؟

در عمل صرف نظر از دیدگاه شیخ، برای دولت مشروطه چون مبنای مشترکی پیدا نکرده بود، مشکلاتی پدید آمد که برخی از اینها را عرض می‌کنم:

در اصل اول متمم قانون اساسی اعلام شده بود که مذهب رسمی شیعه اثنی‌عشری است و در اصل دوم متمم هم گفته بود که گروهی از مجتهدین در مجلس حضور داشته باشند تا ناظر بر عدم مغابرت قوانین با شرع باشند، بعد برای این گروه سه شرط گذاشته بودند، مجتهد باشند، عادل باشند و آگاه به زمان. مجتهد بودن مشکلی نداشت و قابل تشخیص بود. عادل بودن هم طبق سنت اسلامی یعنی کسی که گناه کبیره انجام ندهد. اما یک فاکتور دیگر بود که می‌گفت آگاه به زمان. این یعنی چه؟ آیا بسیاری از احکام که تا آن زمان شرعی تلقی می‌شد تا آن دوره هم جزء شریعت بودند. اگر واقعا  جزء شریعت بودند چرا بعدها عوض شدند؟ اگر هم نبودند چرا آن موقع‌ها اینها جزء شریعت دانسته شد و مخالفت با آنها مخالفت با شریعت محسوب می‌شد؟ به عنوان مثال عرض کنم که مرحوم مدرس از جمله باهوش‌ترین‌های تاریخ بود ولی ایشان در چند جا موضع‌گیری‌هایی کرده که خیلی هم به نفع کشور تمام نشده بلکه به زیان ما بوده. مثلا یکی از مواضعی که ایشان داشت و خیلی هم عصبانی شد راجع به حقوق انتخاباتی زنان بود. ایشان استدلالش این بود که ما باید نگاه کنیم به آیه «الرجال قوامون علی النساء» و از این طریق معتقد بود که باید زنان را جز محجورین قرار داد و اینها حق رای ندارند. ولی چرا هیچ کس نگفت چگونه این زن که محجور است حق معامله و تجارت دارد؟ چرا در واقع شما رای دادن را شبیه تمکین جنسی زن به شوهر می‌گیرد و نه شبیه فعالیت تجاری زن؟ در واقع مرحوم مدرس با این بحثش اساسا تا دهه 40 انتخابات زنان را عقب انداخت و جامعه را در مسیر توسعه سیاسی کند کرد و مهمتر از آن رهبری  اعطای حقوق زنان را به جناح‌های سکولار واگذار کرد و آنها بودند که همیشه مدعی بودند که ما زنان را آزاد کردیم. البته در دهه 40 مرحوم حضرت امام گفت زن‌ها اساسا منعی برای مشارکت ندارند. آنچه که مشکل ایجاد می‌کند فساد و فحشایی است که در آن می‌باشد و عرضی است. حال کدام شرط است؟ آگاه به زمان به چه معناست.؟ ببینید خیلی مواقع این مسأله مشکل درست می‌کرد.

مورد دیگر بحث قانون ارتش ملی بود که متکی بود بر نظام وظیفه اجباری. مرحوم شهید مدرس با نظام وظیفه اجباری دقیقا با دلیل مرحوم شیخ فضل‌الله نوری مخالفت کرد که ما در شرایط صلح دلیل شرعی نداریم که تا مدتی جان و مال جوان ها را تصرف کنیم. اگر جنگ  باشد مشکلی نیست، می‌خواهد 20 سال هم طول بکشد اما  در دوره صلح خیر. و چون این الزام بدون ملزم بود نمی‌شد. مگر اینکه ارتش موظف درست کنند که به دلیل فقز مردم آن هم امکان‌پذیر نبود. اگر یک ارتش ملی شکل می گرفت، رضا شاه با 1400 قزاق نمی توانست تهران را فتح کند.

همچنین بحث­هایی در مورد قانون عدلیه که مجلس به دلایلی نتوانست آن را تصویب کند. البته در اینجا گزارشی از عملکرد شهید مدرس نداریم که مخالفتی کرده باشد بلکه ایشان موافق بود و کسان دیگری بودند که در مجلس مخالفت می‌کردند. و سرانجام نتوانستند تصویب کنند تا رسید به زمان رضاشاه که اولتیماتوم داد به مجلس که یا باید قانون به ما بدهید یا اینکه ما هرچه علی‌اکبر داور به عنوان مصوبه تصویب کرد، باید قانون عدلیه حساب شود. بنابراین مجلس خودش را خلع سلاح کرد و تصویب مهمترین قوانین کشور را به دست چند روشنفکر غرب گرا داد. و وقتی آنها قوانین را تصویب کردند، در موقع اجرا اعتراض‌ها شروع شد و مجلس نتوانست در این زمینه خوب عمل کند.

 

حتی امام خمینی هم به مدرس نقدهایی وارد کرد مثل بحث مخالفت وی با جمهوری­خواهی.

بله دقیقا. چون اگر بحث جمهوری‌خواهی را جدی می‌گرفت، خود استمرار ریاست‌جمهوری هزینه می‌برد، البته هستند رؤسای­جمهوری که حکومت خود را مادام‌العمر کرده‌اند، اما هزینه می‌برد، همین که در یک جامعه هر از چند گاهی انتخاباتی باشد ولو تشریفاتی، این تهدیدی برای سلطنت و دولت اقتدارگرا بود و به نظر می‌رسید شاید  دهه 20 طومار پهلوی برچیده می‌شد.

بنابراین چیزی آنجا حضور داشت به نام آگاهی به مقتضیات زمان و عنصری بود که خیلی قابل تشخیص نبود. تاریخ نشان می‌دهد که آگاه‌ترین آگاهان به مقتضیات زمان خلاف زمان تصمیم گرفته‌اند. این بحث‌ها وجود داشت و به همین دلیل بود که مجلس قانون‌گذاری مشروطه فشل شد. یعنی قوانین یا به دیواره شریعت می‌خورد و یا دیگر موانع موجود در آن دوره. و کسانی چون مدرس که در مجلس بودند به دلایل بنیادین توان ایجاد تعادل بین مقتضیات زمان و احکام را نداشتند و به این دلیل هم بود که مجلس مشروطه چنان فشل شد که نتوانست در هیچ موردی تصمیمات روشنی بگیرد. و همین بحث‌ها باعث شد که گفتمان مشروطه به عقب رانده شود و مردم و روشنفکران و حتی علمای خسته از آن وضعیت سعی می‌کنند که تا آنجایی که ممکن است مشروطه را فراموش کنند و همین راه را باز کرد برای یک دولت اقتدارگرای ملی که مشکلات را دو چندان می کند. اینجاست که حتی ملک­الشعرای بهار برای بهبود وضع نابسامان آن دوره، در شعری چشم امید به بیرون از مجلس و مشروطه دارد.



پ.ن1: این مصاحبه در مجله نسیم بیداری، شماره 11، صفحه 96 تا 99 با تیتر «کاش مدرس با جمهوری خواهی مخالفت نمی کرد» با کمی تلخیص چاپ شده است که در اینجا متن کامل گفت و گو را آورده ام.


+ نوشته شده در  چهارم دی 1389ساعت 14:8  توسط من  | 





پ.ن: چند تا پست نوشتم به دلایلی پشیمون شدم و پاک کردم. یه بارش رو هم که خود بلاگفای چهل پدر(یک فحش اصیل است) قورت داد.

به هر حال طیف رنگارنگ و بعضا نامحرم مخاطبان دست و پای بنده رو بسته. فک کنم باید یه فکر اساسی بکنم.

قراره که وبلاگ نویسی رو کمی جدی تر دنبال کنم. ببینیم چی میشه. :))

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:4  توسط من  | 

پست قبلیم مثل پستهای دیگه نوشته شد. خونده شد. و کامنت هایی گذاشته شد. 

بدون تعارف ممنونم از همه دوستانی که من درد می خونن.



تو  همه کامنت ها یه دونه (خصوصی) بود که همچین یه نموره ناخوشمون کرد. اونم کامنت داش ممد گل. 

پس این چند خط فقط مال این کوچک مرد خیلی گنده هست.

.

.

.

اومدم داش ممد کلی برات بنویسم اما میدونم که خودت هم مثل ما گوشت از حرف مفت پره. پس روده‌درازی نمیکنم.

مخلص کلام اینکه خواستم فقط و فقط از تو عذر خواهی کنم بابت پست قبل. دلیلش هم مفصله. 

شاید اگه میدونستم که این وبلاگ رو میخونی اصلا نمی نوشتمش.

به هر حال خیلی چاکریم. 

اینجا جای امنی واسه حرف زدن نیست. بیا طرفمون که با هم کلی گپ مردونه بزنیم.


در ضمن خیلی گنده تر از خودتی. میفهمی لوطی.


+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1389ساعت 22:38  توسط من  | 

 

اصلا ما از اولش هم نمی‌فهمیدیم چقدر آب لازم داریم.


اون از بچگیمون که تو کوچه موقع گِل بازی با گِلمون شُل می شد و وا میرفت، یا زود خشک میشد و ترک بر میداشت.
بزرگ تر شدیم گفتن برای خلاصی از دست موهای زاید(مرده ادب نگارنده این سطورم) باس واجبی بزنیم. رفتیم حموم. یه افتضاحی شد که نگو. هر چی تو آب، واجبی ریختیم مگه درست میشد. ما موندیم یه عالمه... تا عمر دارم دیگه طرفش نمیرم.
بعد رفتیم خوابگاه، موقع لباس شستن نمی فهمیدیم چقدر تو اون طشت صاب مرده باید آب بریزیم واسه خیسوندن. هرچی تاید می ریختیم کف نمی کرد. فکرش رو بکن هر سری واسه شستن دو تا شرت و یه جوراب به بسته تاید حروم می‌کردیم.
حالا هم که ارواح شکممون می خوایم دمی (دم پخت) درست کنیم تو این خونه. هر سری آبش کم و زیاد میشه و گند میزنه به آبروی ما . زنگ میزنم به ننم که چاره کنه. اونم هی پشت تیلیفون نق می زنه که چقدر بت گفتم بیا وردستم چیز باد بگیر که رفتی خونه بخت!!! گند نزنی.
خلاصه سرت رو درد نیارم. ما از اولش اندازه آبمون رو نفهمیدیم. می ترسم در آینده با مشکلات خیلی خیلی جدی تری مواجه بشم.


پ.ن: فکر کنم اصن خدا موقع ساختن گل سرشت ما، آب رو داده دم کار. قربون خداییت برم. آخه این چه وضعشه!!!!

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1389ساعت 12:32  توسط من  | 

 

نه واقعا می خوام بدونم واقعاً ایشون دلش میاد

من ِ بنده که ساقه طلایی سحریم بود و با دو پر کالباس مونده افطار می کردم رو بسوزونه.

نه انصافه؟ 

خداییش نه دیگه.

 

 

 

پ.ن۱: عید همه روزه دارا و ندارا تبریک.

پ.ن۲:به یاد احمد زیدآبادی و دیگر آزادمردانی که دومین عید فطر رو دارن تو زندان این نظام مقدس!!! می گذرونن. تف به اون دینی که از دلش این چیزا بیرون می زنه.

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1389ساعت 8:39  توسط من  | 



می جوم در خاطرم بیهوده تو را


                                           بل لق شود این دندان عقل لعنتی


پشت همان میز سرشار از مگو



و ته مانده تلخ قهوه‌ای یخ کرده با دانه های بی‌هویت شکر در قعر فنجان



هم آغوشی با دود سیگار زوج همسایه



و نغمه گستاخ مرد کافه چی:



                                                   «آقا چیز دیگری میل دارید؟»




+ نوشته شده در  ششم شهریور 1389ساعت 1:51  توسط من  | 

این تولد ما هم هر سال فیلمه.

غیر از خودم که اصلا صداش رو در نمیارم و از خدام هست که کسی هم بهم تبریک نگه تا آخر شب گردنم رو کج کنم و شیون کنم که "وای چقدر من تنها و بی کسم" گرفته تا رفتارهای اطرافیان که مثلا می گن تو که تولدت 21 بود. (دیالوگ بین من و نه نه مکرمه محترمه در هر سالروز ولادت بنده که آخر هم کوتاه میاد و می گه راس می گی امروز بود).

مثل هر سال در چنین روزی رباعیات خیام  «بنگر به جهان چه طرف بر بستم هیچ» با صدای نامجو رو 100 بار گوش میدیم. توصیه اکید میشود که شما نیز در روز تولدتون اون رو از دست ندید تا معنای واقعی «هیچ» را شیر فهم گردیدندی.

ولی به هر حال:




تولدم مبارک





پ.ن: سپاس از دوستانی که تبریک گفتن.

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1389ساعت 19:32  توسط من  | 





اوایل فکر می کردم که محمد نوری فقط خواننده اثر دلنشین «جان مریم» هست. یک پیرمرد جدی و با پرستیژ.

تا روزی که استادم می خواست این تصنیف رو باهام کار کنه. طبق معمول شناسنامه اثر رو نوشت:


تصنیف جان مریم/ شاعر و خواننده: محمد نوری/ آهنگ: کامبیز مژدهی/ در دستگاه ماهور


از اون روز به بعد با این پیرمرد جدی و اخمو خیلی بیشتر حال کردم. چقدر باید طبع مهربانی داشت تا بشه این ترانه رو سرود.



روحت شاد پیرمرد اخمو و نازنین موسیقی ایران.




                                               
+ نوشته شده در  دهم مرداد 1389ساعت 2:17  توسط من  | 

 

امیدوارم از این پست پشیمون نشم:

 

نلی: چرا گریه می کنی جس. من که چیزی نگفتم.  فقط گقتم آنهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم. این جوری خاطر جمع تره.

 

 

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

 

 

پ.ن۱: ممنون از بابت پیشنهادت شیدا. فوق العاده بود. همین یک دیالوگش برامون بس بود. فقط واسم دیگه کامنت نذار. می دونم که می فهمی. خدا بزرگه.

پ.ن۲: کلافه ام. بکارتم داره کم کم زایل می شه. درد تلخی داره.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1389ساعت 12:47  توسط من  | 

بلاگفا فیلتر شده...

 

 

آزادی بیان کجایی که یادت بخیر.

 

بابا این شیرازی(مدیربلاگفا) که دیگه از خودتون بود...

 

 

 

پ.ن: من از طریق یک لینک که تو گودر بود تونسم بیام. وگرنه خودتون بزنید بلاگفا می فهمید.

پ.ن۲: ایشالا که موقتی هست و ما بر می گردیم.

 

پ.ن ۳: آقا همان طور که انتظار می رفت رفع شد. از این به بعد با خیال راحت من درد بخوانید.

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1389ساعت 15:6  توسط من  | 

 

 

          

 بیت آقای صانعی پس از هجوم برادران ارزشی

 

 

تصور کن اون برادر ارزشی رو  وقتی که داشته این صحنه حماسی رو می آفريده!!!

 

 

پ.ن: دیر زمانی بود مستند راز بقا ندیده بودیم.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 11:27  توسط من  |